گفت‌وگو با صاحبان كوچك‌ترين NGO خانوادگي ترويج كتاب

فرزانه قبادي: در ميان هياهوي خريد و فروش‌هاي نمايشگاه كتاب، يك پرايد سفيدرنگ پارك شده كه روي سقفش پر از گلدان‌هاي كوچك كاكتوس است و داخلش قفسه‌هاي مرتب كتاب. جلوتر كه مي‌روي مردي با حوصله و لبخند برايت از موسيقي و كتاب مي‌گويد، اما قصدش فروش كتاب‌هاي داخل قفسه نيست، بلكه فقط مي‌خواهد تو كتاب بخواني، مي‌خواهد تو «درست» كتاب بخواني و بعد كه با او و همسرش بيشتر آشنا مي‌شوي، اين جمله‌اش را پررنگ گوشه ذهنت قاب مي‌كني كه: «شما اگر كتابي را بخوانيد يا قطعه موسيقي‌اي را گوش بدهيد و اتفاقي براي‌تان نيفتد، معنايش اين است كه راه را درست نرفته‌ايد، موسيقي را درست گوش نكرده‌ايد و كتاب را درست نخوانده‌ايد كه نتوانسته‌ايد با آن درگير شويد.» همان‌جا قرار مي‌گذاري تا روزي را به دفتر انتشارات‌شان بروي و با همراه و همفكر و همسرش آشنا شوي و بيشتر در مورد ماشيني كه چرخ‌هايش براي ترويج كتاب در شهر مي‌چرخد، بداني.

يك روز گرم بهاري، حوالي سيمون بوليوار مي‌رسي به مدرسه علامه طباطبايي. اتاقي دنج و آرام و پر از انرژي و عشق را در دل مدرسه پيدا مي‌كني. دفتر انتشارات «كتابرانه» همينجاست. جايي كه بوي كتاب و قهوه و مهرباني به هم تنيده است. يك فضاي بسيار ساده با چند ميز و صندلي چوبي و يك فضاي كوچك براي تهيه قهوه و نوشيدني، قفسه‌هاي مرتب و جذب‌كننده كتاب و موسيقي هم دور تا دور فضا را پر كرده. نخستين چيزي كه در اين فضا دريافت مي‌كني آرامش است و عنوان كتاب‌هايي كه يا با آنها خاطره داري يا نام‌شان را شنيده‌اي وسوسه‌ات مي‌كنند براي خواندن و غرق شدن در دنياي كتاب‌ها. ميهمان مهدي يزداني و همسرش سروناز هرانر شديم و از كتابخواني گفتيم و كتابرانه.
اين زوج چند سالي است در ميان تمام شلوغي‌ها و همهمه‌هاي تمام‌نشدني شهر، جاي دنجي براي خود پيدا كرده‌اند و هر روز آدم‌هاي بيشتري را به اين دنياي آرام و دنج‌شان دعوت مي‌كنند. زوجي كه مانيفست خاص خودشان دارند و به روش خودشان به دنيا نگاه مي‌كنند. صحبت‌هاي چندساعته با اين زوج دوست‌داشتني و دوستان مهربان‌شان بسيار دلنشين و شيرين بود، اما محدوديت‌هاي رسانه كاغذي ما اجازه نمي‌دهد تمام حرف‌ها و جمله‌هاي ناب اين دوستان را نقل كنيم، اما كتابرانه هميشه آماده پذيرش شما در دنياي بزرگ و زيباي خود است.
«سروناز هرانر» فوق ليسانس ادبيات انگليسي و شاعر و مترجم و استاد دانشگاه است. «مهدي يزداني» هم سال‌ها در فروشگاه‌هاي شهر كتاب مشغول به كار بوده و با كتاب‌ها زندگي مي‌كرده، اما از زماني كه «كتابرانه» به زندگي‌شان اضافه شده، تمام وقتش را به كتابرانه اختصاص داده است. مهدي مي‌گويد خيلي از كساني كه سوار ماشين ما شده‌اند، نخستين كتاب زندگي‌شان را از ما گرفته‌اند، اين نشان مي‌دهد كه كتابرانه به دنبال چيست و از كجا شروع شده و به كجا مي‌رود.
سروناز مي‌گويد وقتي ازدواج كرديم هردومان دغدغه تغيير داشتيم و مهدي هم اضافه مي‌كند: اين موضوع هيچ‌وقت ما را رها نمي‌كند. انرژي و خواست اين زوج محدود به كتابرانه نيست، چند سالي است محمد كه از دانشجويان سروناز است هم به اهالي كتابرانه ملحق شده. سيد حسن به تعبير نسل ما «باباي مدرسه» است و يك سالي مي‌شود كه با كمك اين زوج توانسته در ٢٢ سالگي خواندن و نوشتن بياموزد و حالا نامه‌هايي را مي‌نويسد كه خواندن‌شان حيرت و تحسين خواننده را برمي‌انگيزد.
دفتر انتشارات كتابرانه در مجتمع آموزشي علامه طباطبايي با حمايت‌هاي مهندس مستوفي، مدير اين مجتمع تجهيز شده است. مديري كه معتقد است تغيير، با حاشيه‌سازي و صداي بلند اتفاق نمي‌افتد، تغيير با حضور آدم‌ها و اصرار بر پياده كردن انديشه‌هاي‌شان اتفاق مي‌افتد. مستوفي زماني كه با كتابرانه آشنا شده و عشق و علاقه اين زوج را درك كرده در مجتمعي كه مديريتش را به عهده دارد بخشي را در اختيارشان گذاشته تا با خيال راحت‌تري بتوانند به فعاليت‌شان ادامه دهند. جايي كه حالا مي‌تواند خانه‌اي باشد براي تمام بچه‌هاي مدرسه و كساني كه مي‌خواهند چند دقيقه‌اي با كتاب و موسيقي و خودشان خلوت كنند.

نخستین قدم
سروناز در مورد شكل‌گيري كتابرانه مي‌گويد: «نخستين كاري كه ما كرديم اين بود كه مي‌رفتيم در مهدكودك‌ها براي بچه‌ها كتاب هنر و كتاب‌هاي مناسب براي سن‌شان را مي‌خوانديم. كتاب‌هاي خيلي خوبي داشتيم كه الان هم داريم، كه آثار نقاشان بزرگ جهان بود كه ما از طريق اين آثار هنري اعداد و اشكال را به بچه‌ها آموزش مي‌داديم. البته فقط به آموزش شكل و اعداد بسنده نمي‌كرديم و در مورد آن اثر هنري هم با بچه‌ها صحبت مي‌كرديم. اين نخستين قدم‌هاي كتابرانه بود. يك روز كه از محل كارمان برمي‌گشتيم، باران مي‌باريد و در ترافيك باراني من براي مهدي كتاب مي‌خواندم، البته ما عادت داشتيم در ترافيك كتاب بخوانيم و به جاي غر زدن به همه‌چيز از فرصت‌هاي‌مان استفاده كنيم. بين راه تصميم گرفتيم چند نفر را سوار كنيم كه زير باران نمانند. كساني كه سوار ماشين‌مان شده بودند، وقتي ديدند ما كتاب مي‌خوانيم، صبر كردند تا داستاني كه مي‌خوانديم تمام شود بعد از ماشين پياده شدند و خيلي از اين كار ما استقبال كردند، اين واكنش باعث شد ما به فكر اين بيفتيم كه ماشين‌مان را كمي تغيير بدهيم. مهدي از تكه‌چوب‌هايي كه در انباري داشتيم، قفسه‌هاي كوچكي درست كرد تا بتوانيم تعدادي كتاب را به شكل مرتب در ماشين قرار دهيم. مدتي به اين شكل كار مي‌كرديم، يك جاهايي از شهر توقف مي‌كرديم، روي سقف ماشيني‌مان را گلدان مي‌چيديم، درخت‌ها را با كتاب آذين مي‌بستيم و شروع به كتاب خواندن مي‌كرديم و زير صداي كتابخواني‌مان هم صداي موسيقي بود كه از سيستم ماشين پخش مي‌شد. ما تا مدت‌ها نمي‌دانستيم كه كار ما سد معبر محسوب مي‌شود، اما يك بار كه ماموران شهرداري به ما تذكر دادند متوجه اين موضوع شديم و تصميم گرفتيم كتابرانه را در شهر جاري كنيم و كتابخواني‌مان را در ماشين در حال حركت انجام دهيم. آدم‌ها را به صورت اتفاقي سوار ماشين‌مان مي‌كرديم و در طول مسير در مورد كتاب و موسيقي با آنها صحبت مي‌كرديم. از ايميل‌هايي كه دريافت كرديم، متوجه شديم كه آدم‌ها وقتي از ماشين ما پياده مي‌شدند ديگر آدم قبل نبودند، انرژي داشتند و به اين فكر مي‌كردند كه مي‌شود با كمترين امكانات كارهاي بزرگ كرد. بعد از يكي دو سال توجه رسانه‌ها به كار ما جلب شد و مردم بيشتر با ما آشنا شدند و بعد هم سازمان ملل ما را به عنوان الگوي فرهنگي در سايت نيويورك و تهران معرفي كرد. وزير ارشاد به صورت سمبليك در ماشين ما نشستند و همان روز هم دستور صدور مجور انتشارات «كتابرانه» را به ما دادند، سال گذشته هم روز جهاني صلح را با همكاري سازمان ملل در تهران برگزار كرديم.»

کتاب دادن به دست مردم
واكنش‌ها متفاوت است. مهدي مي‌گويد: «از ما مي‌پرسند شما كه استاد دانشگاه هستيد براي‌تان سخت نيست كه در خيابان به مردم كتاب بدهيد. پاسخ ما اين است كه ما كتاب به دست مردم مي‌دهيم نه هندوانه كه بخواهد براي‌مان سخت باشد. اگر يك استاد دانشگاه كه ادبيات خوانده نرود و كتاب به دست مردم ندهد، چه كسي مي‌خواهد اين كار را انجام دهد؟ متاسفانه آدم‌هاي فرهيخته جامعه ما كمتر به ميان مردم مي‌روند و در بطن جامعه حضور دارند، يك خط قرمزهايي براي خودشان تعريف مي‌كنند و از مردم دور مي‌شوند و در خلوت خودشان به سر مي‌برند.»
در مورد برخورد مردم با كتابرانه تجربيات فراواني دارند: «يك زمان‌هايي بود كه من قفسه كتاب را بيرون پنجره ماشين مي‌گذاشتم و در خيابان حركت مي‌كردم، گاهي پيش مي‌آمد كه يك موتورسوار به قصد اذيت كردن يا شيطنت، يك كتاب از قفسه برمي‌داشت و مي‌رفت، من هيچ واكنشي نشان نمي‌دادم، اما خود فرد برمي‌گشت و كتاب را دوباره در قفسه قرار مي‌داد و كمي كنجكاوانه نگاه مي‌كرد و مي‌رفت. اين برخوردها نشان‌دهنده ناآگاهي است.» و شايد بهانه‌اي براي كتابرانه كه اين آگاهي را در جامعه ارتقا دهد تا ديگر شاهد اين برخوردها نباشيم. فرصتي براي‌مان ايجاد نمي‌شود كه بتوانيم سوار كتابرانه شويم اما توصيفش را از زبان مهدي مي‌شنويم: «تصور كنيد، شما كنار خيابان ايستاده‌ايد، يك ماشين خيلي مرتب و تميز، پيش پاي‌تان توقف مي‌كند، به محض سوار شدن يك باد خنك از كولر ماشين به صورت‌تان مي‌خورد، وقتي مي‌نشينيد يك موسيقي خيلي آرامش‌بخش در حال پخش است. كنارتان قفسه كتاب قرار دارد، از فضاي بيرون و هياهوي شهر كنده مي‌شويد و به يك امنيت و آرامش در دل شهر مي‌رسيد. ما تمام ريزه‌كاري‌ها را در رفتارمان در نظر مي‌گرفتيم؛ اينكه وقتي فردي وارد مي‌شود، احساس كند كه در يك محيط VIP وارد شده و احساس مهم بودن داشته باشد. هيچ حس تحميلي وجود نداشت، هيچ‌كس مجبور نبود كتاب بخرد. ما فقط به آدم‌ها مي‌گفتيم كتاب بخوانند.»
مهدي مي‌گويد: «بزرگ‌ترين دغدغه من اين است كه به جواب اين سوال برسم كه چرا بايد كتاب بخوانيم؟ در كشورهاي پيشرفته جواب اين سوال اين است كه به همان دليلي كه بايد نفس بكشيم. من رنج كشيدم براي رسيدن به جواب اين سوال. جواب اين سوال اين است كه كتاب يكي از بهترين ابزارهايي است كه اجازه نمي‌دهد حس زيبا‌شناسي و خلاقيت شما و ارتباط‌تان با دنياي واقعي قطع شود. كتاب يكي از بزرگ‌ترين دستاوردهاي بشر است براي اينكه به شما كمك كند كه گم نشويد، توي اين همهمه و شلوغي، وقتي كه شما حس زيبايي‌شناختي و مشاهده‌گري‌تان را از دست بدهيد در هيچ كاري موفق نمي‌شويد. اگر شما روزي يك ساعت وقت براي خودتان نگذاريد و به يك فعاليت فرهنگي نپردازيد، يك چيزي كه شما را به تمركز وادار كند، يا از فضاي بيرون جدا كند، نمي‌توانيد رو به جلو برويد. كتابرانه همين اتفاق را ايجاد مي‌كند، از ميان همهمه شهر شما را به يك سكوت مي‌برد به يك آرامش، كتابرانه يك كپسول امن پر از آگاهي است، ما هدف‌مان كتابخوان كردن مردم نيست، هدف ما اين است كه آدم‌ها براي يك لحظه از شلوغي بيرون بيايند، با يك موسيقي بجا و درست و وقتي كه از آن همهمه بيرون مي‌آيند و از درون يك فضاي آرام به بيرون نگاه مي‌كنند، ببينند كه در چه محيطي بودند و حالا در چه محيطي هستند، اين باعث مي‌شود كه فكر كنند، به اينكه خودشان هم مي‌توانند اين فضا را براي خودشان ايجاد كنند.»

ما یک تیم هستیم
سروناز در مورد پيغامي كه كتابرانه براي مردم دارد، مي‌گويد: «سادگي كتابرانه يك خصوصيت است كه ما اصرار داشتيم آن را حفظ كنيم، به اين دليل كه مي‌خواستيم آدم‌ها بدانند كه قرار نيست شما يك ويژگي خاص داشته باشيد تا بتوانيد يك كار خاص بكنيد، دفتر ما هم در نهايت سادگي طراحي شده، در بين تمام شلوغي‌هاي زندگي شما يادتان مي‌رود كه استحقاق اين را داريد كه بنشينيد در منزل‌تان، در آرامش، بدون اينكه هزينه زيادي بپردازيد، يك قهوه بنوشيد، چند صفحه كتاب بخوانيد، آگاهي‌تان را بالا ببرد و لذت ببريد. ما آنقدر به صورت مكانيكي داريم مي‌دويم كه يادمان مي‌رود دل‌مان چقدر براي خودمان تنگ شده و همه‌چيز را منوط كرده‌ايم به وجود پول، اين طور نيست كه همه‌چيزهاي خوب دنيا با پول دست‌يافتني باشند. ما هميشه بهانه‌هايي براي خوشحال نبودن داريم، به جاي پيدا كردن بهانه‌هايي براي خوشحال بودن. پيغام ديگر كتابرانه كار گروهي بود كه بين ما اتفاق افتاد كه متاسفانه بين زوج‌هاي ايراني خيلي ضعيف اتفاق مي‌افتد، اينكه شما بدانيد كه داريد يك تيم را تشكيل مي‌دهيد و هرچقدر قوي‌تر عمل كند، خروجي‌هاي بهتري خواهد داشت. در زوج‌هاي ما اين اتفاق نمي‌افتد، همه به دنبال اين هستند كه نقاط ضعف هم را پيدا كنند نه اينكه نقاط قوت هم را شاخص كنند».
در كتابرانه به همراه مهدي و سروناز فيلم مربوط به مراسم روز جهاني صلح را مي‌بينيم، برنامه‌اي كه توسط اين گروه با همكاري سازمان ملل متحد در سال گذشته در تهران برگزار شد، چهره‌هاي سياسي و فرهنگي از جناح‌هاي مختلف روي صندلي‌هاي سالن همايش ديده مي‌شوند، كساني كه فقط در مورد صلح و رسيدن به صلح جهاني در مراسم سخنراني مي‌كنند. نوبت به مهدي و سروناز كه مي‌رسد آنها هردو در كنار هم پشت تريبون قرار مي‌گيرند و از كتابرانه مي‌گويند. صحبت‌مان در مورد تجربه برگزاري برنامه روز جهاني را كه ادامه مي‌دهيم، يك گروه از بچه‌هاي مدرسه به همراه معلم‌شان مي‌آيند تا نيم‌ساعتي را كتاب بخوانند، اتاق پر از صداي بچه‌ها مي‌شود و پر از انرژي، بچه‌ها به سراغ قفسه‌ها مي‌روند و هر كدام يك كتاب برمي‌دارند و پشت ميز مي‌نشينند و با صداي بلند شروع به خواندن مي‌كنند. بچه‌هايي كه شايد به دليل مشغله‌هاي زياد مادر و پدرشان، هيچ فرصتي براي اينكه كسي براي‌شان قصه بخواند را ندارند، اما در اين فضا سروناز با تواضع و حوصله براي‌شان كتاب مي‌خواند و در مورد قهرمان‌هاي قصه با آنها صحبت مي‌كند، بچه‌ها شروع به بازگويي داستان كتاب به زبان خودشان مي‌كنند و چند دقيقه‌اي از فضاي درس و كلاس بيرون مي‌آيند و در بين كتاب‌ها و داستان‌ها و قهرمان‌ها غرق مي‌شوند. سروناز و مهدي با زباني كودكانه براي‌شان مي‌گويند كه چطور به داستان‌ها نگاه كنند و چطور آنها را بخوانند. به بچه‌ها حسادت مي‌كنم كه از هفت سالگي اين امكان را دارند كه با كتاب‌ها آشنا شوند و با آدم‌هايي كه خوب كتاب‌ها را بلدند همنشين شوند، كاش بچه‌ها هم قدر بدانند اين فرصت را.  سروناز مي‌گويد: «دليل اينكه ما دفتر كتابرانه را در كنار بچه‌هاي مدرسه قرار داديم هم اين بود كه بچه‌ها يك ذهنيتي داشته باشند از اتفاقي كه در كودكي براي‌شان افتاده، شايد اگر فرد ٢٠ سال بعد به كودكي‌اش برگردد قطعا تصوير اين فضا و كتاب خواندن در اين فضا را در گوشه ذهنش خواهد داشت. چون ما اين امكان را نداشتيم، چنين فضايي نداشتيم، كتابخانه مدارس ما، ما را ترغيب نمي‌كرد براي خواندن، اما ما سعي كرديم فضاي خوبي را ايجاد كنيم براي بچه‌ها.»

اگر کتابرانه نبود…
بعد از رفتن بچه‌ها، محمد هم به جمع ما اضافه مي‌شود و از كتابخواني و كتابرانه مي‌گويد، از تجربه‌اش در كتابرانه و همراهي با مهدي و سروناز، از اتفاقي كه بعد از خواندن شاهكار موراكامي برايش افتاده مي‌گويد: «پتانسيل كتابخواني من در كتابرانه زنده شد، خيلي هدفمند و درست شروع كردم به خواندن، من وقتي كتاب «از دو كه حرف مي‌زنيم از چه حرف مي‌زنيم» را خواندم، مدت‌ها با نويسنده و داستان درگير بودم، بعد هم سيگار كشيدن را كه به‌شدت به آن عادت كرده بودم ترك كردم و ورزش كردن را شروع كردم، اين براي من مصداق اين بود كه كتاب مي‌تواند روي زندگي آدم‌ها تاثير بگذارد. گاهي يك حقيقت تلخ يا شيرين در كتاب هست كه تو را درگير مي‌كند و به اين فكر مي‌كني كه چرا دنياي اطرافت آن‌طوري كه بايد باشد نيست؟ من اگر كتابرانه را پيدا نمي‌كردم، واقعا گم شده بودم بر سر يك صد راه».
مهدي مي‌گويد: «ما از آدم‌هايي كه ديكشنري كتاب يا موسيقي شده‌اند فراري هستيم، مسير ما جور ديگري است، درست كتاب خواندن براي‌مان مهم‌تر است. حتي چيدمان كتاب‌ها و قرار گرفتن‌شان كنار هم با فكر و دليل است، دليلي كه شايد يك روزنه‌اي را پيش چشم كسي باز كند يا كليد حل يك مشكل را به وسيله يك كتاب كه در جاي درستي قرار گرفته، به دست آدم‌ها بدهد.» سروناز حرف مهدي را تكميل مي‌كند كه: «يكي از كارهايي كه ما بايد انجام بدهيم و انجام نمي‌دهيم همين است، مثلا در مورد كتاب شازده‌كوچولو كه من در دانشگاه معمولا نقد مي‌كنم، سوالاتي كه مي‌پرسم و جواب‌هايي كه به من به عنوان يك معلم برمي‌گردد هميشه من را غافلگير مي‌كند، مثلا اينكه اگزوپري چرا بايد خلبان باشد؟ چرا بايد هواپيمايش مايل‌ها دورتر از شهر خراب شود؟ و هميشه يك اتفاق تازه مي‌افتد، يك جواب تازه مي‌شنوم. يك حلقه‌اي هم كه در روند كتابخواني ما گم شده اين است كه [اكثر] آدم‌هايي كه اين كتاب‌ها را دست مردم مي‌دهند، آدم‌هايي نيستند كه بشود به آنها مراجعه كرد، اما اتفاقي كه ما در كتابرانه به دنبالش هستيم اين است كه اگر كسي از ما كتابي مي‌گيرد و مي‌خواند، اگر سوال يا چالشي برايش پيش بيايد، مي‌تواند برگردد و در مورد سوالش در اين فضا صحبت كند.»
در مورد گسترش كتابرانه هم براي‌مان مي‌گويند، اينكه در شهرستان‌هايي كه امكانات براي جوانان در سطح پايين است و مناطق جنوب شهر تهران، كتابرانه قرار است يك دريچه نو باشد براي ديدن جهان، براي ساختن جهان. از آرزوهاي‌شان مي‌گويند، آرزوي مهدي اين است كه كتابرانه جايي باشد كه حقيقت در آن جاري است و دروغ هيچ جايي ندارد، از حرمتي كه براي فضايي كه با تلاش ساخته‌اند مي‌گويند. دوست دارند كتابرانه جايي باشد كه هر كسي سرگشته شد يا احساس كرد گم شده، به اينجا بيايد و بين كتاب‌ها و موسيقي و فضاي امني كه ايجاد شده خودش را پيدا كند و از اين مي‌گويند كه اگر شروع به كتابفروشي كرده‌اند به اين دليل بوده كه به مردم بگويند مي‌شود به شكلي متفاوت كار فرهنگي كرد و مي‌شود از اين راه هم در آمد داشت، اما در كنار اين مساله ارزش اين حركت را هم فهميد.
كتابرانه يك تفكر است، يك انديشه، يك نوع زندگي كه مي‌تواند براي همه ما ساخته شود؛ براي همه ما كه دوست داريم دنيا جاي بهتري باشد.

*نقل از روزنامه اعتماد – 94/3/7

کلیه حقوق متعلق به وب سایت"کتاب پارسه" می باشد.