عادت‌هاي زندگي و عادت‌هاي نويسندگي

خانم طباطبايي! مي‌گويند يک دليل آنکه دختران و زنان زيادي به داستان‌نويسي و شعر سرودن روآورده‌اند، اين است که وقت و فراغت بيشتري نسبت به مردان دارند. آيا اين را قبول داريد؟

به نظرم کار هنري را نبايد با مشاغل ديگر مقايسه کنيم. نويسنده نمي‌تواند بگويد الان که وقت دارم مي‌نويسم و وقتي وقت ندارم، نمي‌نويسم. نوشتن فرايندي ذهني و خلاقانه است، يک نياز روحي است و ربطي به طبقه‌بندي مشاغل عادي ندارد بنابراين شرط نويسنده‌شدن، داشتن وقت نيست. مگر خانم‌ها نمي‌توانند وقت خود را جور ديگري بگذرانند؟

منظورتان اين است که برخي نيازها و کمبودها باعث گرايش به نوشتن و سرودن مي‌شود؟

اين کار يک فرايند ذهني است که نويسنده بايد آن را بيرون بريزد وگرنه ممکن است حالش بد يا افسرده و بي‌حوصله شود. به هرحال کسي که کار هنري و خلاق مي‌کند، به اين کار نياز دارد، اما اينکه چرا نياز دارد، سوال ديگري است. نياز به شناخته‌شدن، نياز به مشهور‌شدن، نياز دروني و عاطفي يا چيزهاي ديگر.

عموما آدم‌هاي پرمطالعه به سمت نويسندگي مي‌روند؟

مطالعه زياد مي‌تواند موثر باشد ولي به تنهايي آدم را نويسنده نمي‌کند. تجربه‌اي که از برپايي کلاس‌هاي داستان‌نويسي داشته‌ام، به من مي‌گويد اينطور نيست. هميشه فکر مي‌کردم با تمرين و پشتکار مي‌توان نويسنده ساخت ولي حالا به اين نتيجه رسيده‌ام که نيازهاي دروني است که ميل به نوشتن را تقويت مي‌کند.

داشتن استعداد چطور؟

مجموع شرايط باعث مي‌شود آدم صاحب اين نياز شود. شايد اسمش استعداد باشد. بستر خانوادگي هم به اين موضوع کمک مي‌کند، مثلا اينکه کسي در خانواده‌اي فرهنگي بار آمده باشد يا در خانواده‌اي بازاري. البته اين هم يک عامل کمک‌کننده است و دليل قطعي نيست. مثلا «سلين» (نويسنده فرانسوي) در خانه‌اي بزرگ شد که والدينش فروشنده بودند. مجموعه‌اي از شرايط بايد مهيا شود تا فرد بتواند بنويسد. اگر «پروست» (نويسنده فرانسوي) در خانواده‌اي به دنيا نيامده بود که دوروبرش پر از زن بود، شايد اينطور دقيق و ريزبين نمي‌نوشت و اينقدر به همه جزييات دقت نمي‌کرد.

شما از نياز به نوشتن صحبت مي‌کنيد. کدام نياز شما را به اين سمت کشاند؟

من تا زماني که وارد دانشکده هنرهاي دراماتيک نشدم، اصلا فکر نمي‌کردم حرفه‌ام داستان‌نويسي شود. البته به‌طور کلي هميشه خوب مي‌نوشتم. انشاهاي خوبي مي‌نوشتم و بهترين نمره‌ها را مي‌گرفتم. اين مساله جزو افتخاراتم است چون در زمان ما نمره‌هاي انشا معمولا از 15 بالاتر نمي‌آمد ولي من 19 مي‌گرفتم. گاهي هم همزمان براي 3 نفر انشا مي‌نوشتم. با اين حال هميشه به شکل تفريح به آن نگاه مي‌کردم نه به‌عنوان شغل. البته اين هم مهم است که من مدت 12 سال تنها فرزند خانواده بودم و 6 ساله بودم که سفري به فرانسه رفتيم و يک ماه آنجا بودم. آن يک ماه چشم من را به روي دنيا باز کرد و دنيا را کشف کردم. فکرش را بکنيد، 6 ساله بودم که با پدر و مادرم به اپرا و تئاتر مي‌رفتم و چون تنها فرزند بودم، کسي نمي‌توانست در خانه پيشم بماند. بعد که به ايران آمديم، چون پدرم دندان‌پزشک بود، بايد مي‌رفتيم خارج از تهران. به دزفول رفتيم. آنجا تنها تفريح و سرگرمي‌ام اين بود که مدام کتاب بخوانم. اواسط کلاس اول از تهران به دزفول رفته بودم و واقعا انگار رفته بودم به بهشت. من در تهران از مدرسه مي‌ترسيدم ولي در دزفول وضعيت تفاوت مي‌کرد. چون ما از تهران به آنجا آمده بوديم خيلي تحويلمان مي‌گرفتند. مثلا اگر هر روز صبح سر بچه‌ها را به‌دنبال شپش مي‌گشتند، سر مرا نمي‌گشتند. عاشق دزفول بودم. بعد به‌دليل شغل پدر رفتيم اهواز. دوشغله‌بودن پدر (تئاتر و دندان‌پزشکي) باعث شد اهواز هم برايم محشر باشد. عصرها مي‌رفتم سر تمرين تئاتر پدر و خودم هم کلاس موسيقي و کتابخانه و… مي‌رفتم. آن موقع وضعيت فرهنگي و اجتماعي اهواز خيلي خوب بود. من هميشه گفته‌ام که شانس آوردم در آن سن از تهران کنده شدم چون وقتي به همسن‌هاي خودم نگاه مي‌کنم، مي‌بينم که همه‌شان در بچگي دنبال کارهاي فانتزي و مهماني و… بوده‌اند. اين دوره برايم دوره کشف بود.

آن موقع هنوز تک‌فرزند بوديد؟

برادرم به دنيا آمده بود ولي هنوز کوچک بود. البته فاصله سني نسبتا زيادي بين من و او بود. مادرم در حدفاصل من و برادرم، 3 بچه به دنيا آورد که به‌دليل کمبود قندخون مردند. الان زنان باردار مرتب قندخونشان کنترل مي‌شود ولي آن زمان اگر قندخونشان بالا مي‌رفت، جنين به دليل آنکه از قندخون مادر تغذيه مي‌کرد، غدد خودش به کار نمي‌افتاد. اينطور شد که مادرم 3 پسر به دنيا آورد و هر 3 در عرض24 ساعت مردند. برادرم که دنيا آمد، يك پزشك متخصص اطفال، تازه از امريکا آمده بود و به اين مورد برخورد و به تجويز او خوراكي‌هاي شيرين به بچه دادند و زنده ماند. در آن 3 مورد، مادرم هر بار براي معالجه به تهران مي‌آمد ولي کسي چيزي نمي‌فهميد. تا اينکه اين پزشك آمد و تشخيص داد و ما همه مريد و مديون او شديم.

مادرتان در آن 12 سال صدمه روحي و جسمي هم ديدند؟

يادم است بعد از مردن هر بچه، تا چند روز حوصله من را هم نداشت. چون مي‌ديد بچه‌هاي ديگر به دنيا مي‌آيند ولي او که دبير بود و شاغل، پس از تحمل 9 ماه درد و رنج، يکباره با مرگ فرزند روبرو مي‌شد و افسردگي مي‌گرفت. البته خوشبختانه روحيه قوي‌اي داشت و آدم محکمي بود و زود به شرايط عادي برمي‌گشت.

پس تنهايي و تک‌فرزندي شما در کودکي زمينه‌اي شد براي پرورش استعدادها و تجربه‌هاي هنري؟

اين تنهايي در آن سن و سال تا اندازه‌اي حالت درون‌گرايانه هم به من داد. از طرفي کتاب خواندن برايم به عادت تبديل شد. بعضي وقت‌ها پدرم 4 جلد کتاب برايم مي‌خريد، ولي از آنجا که مي‌دانست خوره کتاب هستم، 2 تا را به من مي‌داد و 2 تا را نگه‌مي‌داشت تا بعد بدهد ولي من مي‌رفتم و پيدايشان مي‌کردم. آن زمان کتاب‌هاي اطلسي و کتاب‌هاي طلايي داشتيم که فوق‌العاده جذاب بودند. از «دن کيشوت» گرفته تا «ديويد کاپرفيلد». هر چه دم دستم بود مي‌خواندم. پدرم هم کتابخوان بود.

پس فقط کتاب‌هاي مطابق با سنتان را نمي‌خوانديد؟

من از دوره دبيرستان هر چه گيرم مي‌آمد، مي‌خواندم. در دوم دبيرستان رمان «برادران کارامازوف» را خواندم. اصلا نمي‌دانم چيزي هم مي‌فهميدم يا نه. تابستان‌ها که مي‌آمديم تهران به خانه مادربزرگم، کتاب‌هاي «ربکا» و «بر باد رفته» و… را در انباري پيدا مي‌کردم و درحالي که بوي ترشي گرفته بودند، مي‌خواندمشان.

گرايش‌هاي شغلي پدرتان هم هنري بود و هم دندان‌پزشکي ولي شما به سمت هنر رفتيد. چرا سراغ پزشکي نرفتيد؟

راستش در خودم آن تهور را نمي‌ديدم که به سمت پزشکي بروم. حساس‌تر از آن بودم. کار پدرم را مي‌ديدم و پيش خودم فکر مي‌کردم روحيه‌اش را ندارم. اگر سروکارم به زخم و خون و… مي‌افتاد، از پسش برمي‌آمدم ولي بعد حالم بد مي‌شد و مريض مي‌شدم.

پدرتان پيشنهاد نکرد که پزشکي بخوانيد؟

پدرم چيزي را به من تکليف نمي‌کرد ولي در مجموع براي پزشکان حرمت زيادي قائلم. شايد بهتر است اينطور بگويم که يک پزشك خوب، برايم مهم‌تر از يک نويسنده خوب است، چون با جان آدم سروکار دارد. شايد دليلش اين است که مي‌دانم خودم هيچ‌وقت نمي‌توانستم اين کاره شوم. من شيفته پزشك‌ها و دندان‌پزشک‌هاي خانوادگي‌مان هستم و خيلي دوستشان دارم.

کار دندان‌پزشکي پدرتان، در مقايسه با امروز چه تفاوت‌ها و امکاناتي داشت؟

پدرم در حد شغل خودش خيلي موفق بود. الان ديگر کار نمي‌کند. البته او هيچ‌وقت خودش را صددرصد وقف دندان‌پزشکي نکرد و هميشه دنبال تئاتر هم بود. برحسب اتفاق در رشته دندان‌پزشکي کنکور داد و قبول شد و آن را ادامه داد، ولي هميشه کار هنري را دنبال مي‌کرد و به علاقه‌مندي‌هايش هم مي‌رسيد.

دندان‌هاي شما را پدرتان درست مي‌کرد؟

بله، اولين‌بار که مي‌خواست دندانم را بکشد، کلاس دوم بودم و گريه مي‌کردم. پولي روي ميز گذاشت و گفت اگر دردت آمد مال تو. کشيد و دردم نگرفت ولي پول را هم برداشتم. تا پارسال هم براي دندان‌هايمان پيش خودش مي‌رفتيم ولي ديگر کار را کنار گذاشت.

گفتيد که نوشتن دغدغه شما شد ولي نه به‌صورت شغل.

بله، وارد دانشکده هنرهاي زيبا شدم. پدرم آنجا درس مي‌داد و آقاي بهرام بيضايي هم رييس دپارتمان تئاتر بود. تشويق‌ها باعث شد شروع به نوشتن کنم. استادمان آقاي «حکيم رابط» هم مرا تشويق کرد و اين تشويق‌ها مرا بيشتر به نوشتن ترغيب کرد.

اولين کتابتان کي منتشر شد؟

سال 71 بود که چند داستان کوتاهم را در پي تشويق همسرم و دوستانم در کتاب «بانو و جواني خويش» منتشر کردم. فکر مي‌کنم چند تا از بهترين داستان‌هايم در آن کتاب است. بعد کتاب «حضور آبي مينا» و بقيه.

پس همسرتان مشوق شما بودند؟

بهترين حامي و مشوقم همسرم بود. او گرافيست است و مثل خودم از بچگي زياد کتاب خوانده. تشويق‌هاي او هميشه مرا به نوشتن ترغيب مي‌کرد. حمايت خيلي مهم است. من همواره از طرف تمام مردان زندگي‌ام يعني پدرم، برادرم، شوهرم و پسرانم حمايت شده‌ام. تا چند سال پيش شاغل بودم. بچه کوچک هم داشتم ولي هيچ‌وقت منظم نشدم و هميشه بايد زماني مي‌گذشت و ميلم مي‌كشيد تا داستان بنويسم. اصلا داستان‌نويسي برايم زمان و نظم خاصي ندارد و يکهو خودش پيدا مي‌شود. يک موقع‌هايي اگر ننويسم حالم بد مي‌شود.

تاهل يا تعهدات شغلي مانع شما نبوده‌اند؟

اين قبيل تعهدات بيشتر مال مردان است. مردها به‌طور کلي در کار متعهدتر و موفق‌ترند. براي زن‌ها اول خانواده اولويت دارد و بعد کار. نمي‌توانم باور کنم که يک زن طبيعي کارش را در اولويت اول و بالاتر از خانواده قرار دهد.

اين مساله غريزي است يا شرايط اجتماعي باعث آن مي‌شود؟

براي من که غريزي است. من خودم خيلي مادرم. هيچ‌وقت از بچه‌هايم جدا نيستم و خانواده را از هر چيز مهم‌تر مي‌دانم. البته خيلي از زنان نويسنده را مي‌بينيم که خانواده خود را به‌دليل کارشان ترک مي‌کنند.

نوشتن چقدر به لحاظ رواني و عاطفي به شما کمک کرده؟

خيلي زياد. همين‌جاست که نوشتن براي من مهم مي‌شود و از هر نظر کمکم مي‌کند. نوشتن، چيزي است که به آن تکيه کرده‌ام. شخصيت مرا نوشتن ساخته است و اگر نبود سردرگم مي‌ماندم. براي همين در مواقع خاصي احساس مي‌کنم بايد بنويسم. من ذاتا تنبل‌تر از آني هستم که اگر مجبور نباشم، دست به قلم شوم و بنويسم. بعضي وقت‌ها هم دوست دارم سراغ کارهاي ديگر بروم مثل پرورش گياه يا خياطي، ولي داستان نوشتن برايم حکم درمان دارد و آرامم مي‌کند. مجبورم بنويسم. چيزي که مهم‌تر است اين است که عشق زندگي من، کتاب خواندن است.

براي بچه‌هايتان هم کتاب مي‌خوانديد؟

نه. قصه‌گو نيستم. اهل حرف‌زدن نيستم. تلفن‌هاي من يک دقيقه هم طول نمي‌کشد و شايد همين کم‌حرفي است که باعث مي‌شود بتوانم بنويسم.

بيشتر در نوشتن موفق‌تر هستيد يا مادر‌بودن و مديريت خانه؟

اصلا آدم مديري نيستم. اگر يک مدير خوب داشته باشم، مي‌توانم يک زيردست خوب و مسووليت‌پذير باشم. به مديريت شوهرم اطمينان کامل دارم. يک دليل ديگرش اين است که زياد دنبال چيزهاي روتين و رايج زندگي نيستم و بيشتر دنياي دروني‌ام را دنبال مي‌کنم. خيلي نکته‌سنج و ريزبينم که اين مساله بعضي وقت‌ها مشکل‌ساز مي‌شود ولي الان سعي مي‌کنم اين نکته‌سنجي زياد اذيتم نکند. به دوروبر خيلي نگاه مي‌کنم. آنقدر که نگاه مي‌کنم گوش نمي‌دهم. زياد تو نخ آدم‌ها مي‌روم ولي دخالتي در امور کسي نمي‌کنم. در آدم‌هاي اطرافم خيلي دقيق مي‌شوم و انگار ناخودآگاه شخصيت‌هاي داستانم را جمع مي‌کنم. در عين حال خيلي ايده‌آليستم و دوست دارم کسي دروغ نگويد و پشت‌سر کسي حرف نزند و همه صداقت داشته باشند و…

تا حالا موقع نوشتن پيش آمده که دست يا مغزتان قفل کند و دچار ايست بشويد؟

معمولا فرايند نوشتن از قبل توي ذهنم شکل مي‌گيرد و بعد شروع مي‌کنم به نوشتن. اول فکرهايم را مي‌کنم و همه‌چيز که حاضر شد، مي‌نويسم. تا حالا نشده داستاني را دور بريزم.

تا حالا شده داستاني بنويسيد که به کسي بربخورد؟

وقتي داستان «آبي و صورتي» را نوشتم، با وجودي که اصلا شباهتي به فاميل‌هايم نداشت، چند نفر پيش خودشان شبيه‌سازي کردند و بهشان برخورد. اصلا فکر نمي‌کردند که اين داستان است نه واقعيت. در داستان، اتفاقاتي نقل مي‌شود که برداشتي از زندگي روزمره است ولي عين واقعيت نيست.

نوشتن، عادت خاصي را برايتان ايجاد نکرده؟

نه. ولي الان عادت کرده‌ام با لپ‌تاپم کار کنم و داستان را با قلم ننويسم.

اگر بگويند شما نويسنده نابغه‌اي هستيد يا استعداد فوق‌العاده‌اي داريد، چه مي‌گوييد؟

فکر نمي‌کنم درست باشد. اگر کسي اين حرف را به من بزند، به نظرم مي‌خواهد سرم شيره بمالد. فکر مي‌کنم ميزان تاثيرگذاري نويسنده بر جامعه بعدها معلوم مي‌شود ولي دانشمندان و پزشك‌ها و کاشفان نابغه محسوب مي‌شوند. در مورد خودم کسي نيستم که زياد به خودم باور داشته باشم. هر کس هر کاري را که بلد است بايد خوب انجام دهد و من سعي مي‌کنم همين‌طور باشم. خودم را تافته جدابافته نمي‌دانم.

شما متولد 1337 هستيد. وقتي رمان «چهل سالگي» را نوشتيد چند سالتان بود؟

41 سال.

چه شد که اين رمان را نوشتيد؟

متوجه شدم تحولي در من اتفاق مي‌افتد. احساس کردم از 40 سالگي به بعد فرد مي‌تواند يا بقيه عمرش را خوب طي کند يا دچار يک توهم درباره خودش شود. در اين سن مي‌بينيم که يکباره زنان شروع مي‌کنند به کلاس رفتن و رنگ کردن مو و عادت‌هاي ديگر. در ضمن هميشه اين سوال برايم مطرح بود که اگر آدم اولين کسي را که دوستش داشته، بعد از سال‌ها دوباره ببيند، چه اتفاقي برايش مي‌افتد.

چقدر برايتان مهم است که در داستان‌هايتان به تناقض?ها و مشکلات زنان جامعه بپردازيد؟

من يک نويسنده زن هستم و مثل بقيه زنان در همان شرايطي که آنها زندگي مي‌کنند، زندگي مي‌کنم؛ طبيعتا ذهنيت و زبان داستانم زنانه است ولي در مجموع همه آدم‌ها را جزو بشر مي‌دانم و سعي مي‌کنم به آدم‌بودن اهميت بدهم، نه زن‌بودن. زن و مرد را در ترازو قرار نمي‌دهم و دوست دارم وجه بشر بودنشان را ببينم. به نظرم يک نويسنده بايد انسان را به‌عنوان انسان ببيند. ضمنا فکر مي‌کنم اين روزها مشکلات مردان ما بيشتر از زنان است و آنها بيچاره‌تر از ما هستند. از صبح تا شب بايد دنبال مخارج زندگي باشند و مسووليت زيادي دارند. البته زنان هم براي اينکه به حقوقشان برسند بايد کوشش بيشتري نسبت به مردان داشته باشند ولي به مردها که نگاه مي‌کنيم، دلمان کباب مي‌شود.

شما به‌دليل بچه‌ها دست از کار نکشيديد؟

وقتي بچه‌دار شدم، کار هم مي‌کردم. کارم را اصلا دوست نداشتم و آن را کنار گذاشتم. بچه‌ها را با کمک مادرم بزرگ کردم. مهدکودک هم مي‌رفتند و خيلي خوب رشد کردند. به نظرم اگر بچه‌ها به مهد بروند، خيلي بيشتر ياد مي‌گيرند و بهتر بار مي‌آيند. اگر در خانه بمانند، يا تلويزيون تماشا مي‌کنند يا همين‌جوري وقت مي‌گذرانند. چه بهتر که يک بچه داشته باشيم ولي بهترين امکانات و تربيت را به او بدهيم. من خودم خيلي بچه دوست داشتم و اگر امکاناتش را داشتم بچه‌هاي بيشتري به دنيا مي‌آوردم. البته فراموش هم نکنيد که اگر بچه تک‌فرزند باشد، ممکن است تنها بماند و اين قضيه روي او اثر منفي بگذارد.

اين را از روي تجربه خودتان که تنها بوديد مي‌گوييد؟

شايد. من در آن دوران هميشه احساس تنهايي مي‌کردم.

کلیه حقوق متعلق به وب سایت"کتاب پارسه" می باشد.