داستایفسکی در "جنايت و مكافات" خود را به محاكمه مى‏‌كشاند

به تازگی ترجمه شما از رمان “جنايت و مكافات” وارد بازار کتاب شده است. چه مضمونی را در این اثر برجسته و مهم می‌دانید که باید در وهله اول به آن توجه کرد؟

دو فكر، دو مشغوليت ذهنى، فئودور داستايفسكى را در تمام عمر، همه جا و در همه‏ آثارش تعقيب مى‏كند: فقر و ثروت. فقر كه سرمنشأ همه‏ بدبختى‏ ها، تيره‏ روزى‏ ها، فسادهاى خانوادگى و اجتماعى، اعتياد به الكل و فحشاست، البته دزدى و جنايت را هم بايد به اين‏ها افزود، و ثروت كه موجب رفاه و قدرت است. داستايفسكى از ابتداى جوانى با فقر و تنگدستى آشنا بوده و هرگز هم دست از سرش برنداشته، پس عجيب نيست كه خواهان قدرت باشد و نماد اين قدرت، در ذهن راسكولنيكف، ناپلئون است. داستايفسكى در چهارسالى كه در زندان با دزدها، آدم‏كش ‏ها، و منحرف‏ هاى اخلاقى هم‏ زنجير است، آشكارا با اين دو پديده، با اين دو دل‏مشغولى دائمى‏ اش روبه‏ رو مى‏ شود. حتى آن‏هايى هم كه براى لذت‏ هاى حيوانى دست به آدم‏كشى، دزدى يا تجاوز زده ‏اند، به ‏نحوى براى دستيابى به قدرت يا تلافى‏ جويى به خاطر دست ‏نيافتن به آن بوده است. موضوع پول و ناپلئون كه هردو مظهر قدرت هستند، تركيبى مشترك دارند. اولى قدرت مى‏ بخشد و دومى آن را به كار مى ‏برد.

نگاه داستایفسکی به مقوله آزادی نیز از همین تفکر سرچشمه می‌گیرد؟

 فكر آزادى براى داستايفسكى نوجوان بالاترين انديشه‏ هاست، اما آزادى را نه با فساد و تباهى، بلكه جز با قدرت نمى ‏توان به ‏دست آورد. قرن نوزدهم، با پيدايش رمانتيسم، بيش‏تر از هر زمانى به تهيدستى و فرزندان آن كه فساد و فحشاست مى‏ پردازد. ديكنز در انگلستان و اوژن سو و ويكتور هوگو در فرانسه كسانى بودند كه اول بار به اين موضوع پرداختند: سرگذشت آدم ‏هاى محروم، تيره‏روز، گرسنه و بيمار. هرچند بالزاك هم در آثارش به اين موضوع پرداخته، آثار او همه‏ طبقه‏ هاى جامعه را دربر مى‏ گيرد.

داستایفسکی تا چه اندازه به واقعیت و تا چه میزان به تخیل اهمیت می‌دهد؟

داستايفسكى انسان حقيقت‏ بينى است، در عالم خيال زندگى نمى ‏كند. تهيدستان او انسان‏ هايى واقعى هستند كه در هر جامعه ‏اى با دشوارى‏ هاى فراوان دست به ‏گريبان‌اند و داستايفسكى بيش‏تر از هر نويسنده‏ روسى به آن‏هايى كه دور و برش رنج مى‏برند و عذاب مى‏ كشند توجه دارد، چون خودش هم جزو آن‏هاست و هزاران فرسنگ دور از تولستوى‏ ها و تورگنيف‏ هاى مرفه و ثروتمند. در يادداشت‏ هايش مى ‏نويسد: «خوشبختى در رفاه وجود ندارد، خوشبختى را فقط با رنج ‏بردن مى‏ توان به‏ دست آورد. انسان براى اين به دنيا نمى ‏آيد كه خوشبخت باشد، براى رسيدن به آن بايد بهايش را با رنج و درد بپردازد. در اين امر هيچ بى ‏عدالتى وجود ندارد، چون آسودگى وجدان با تجربه ممكن است و هركسى خودش بايد براى رسيدن به آن تلاش كند. قانون ازلى در كره‏ى خاكى ما رنج ‏بردن است. اما رسيدن به اين حقيقت خودجوش، كه آدم در سراسر عمر تجربه‏ اش مى ‏كند، چنان شادى عظيمى همراه مى‏ آورد كه آدم‏ ها براى پرداخت بهاى آن بايد سال‏ ها رنج بكشند.»

آیا دغدغه داستايفسكى در “جنایت و مکافات” طرح مساله جنایت به عنوان پدیده ای اجتماعی است؟

در ماجراى اين مرد جوان (راسکولنیکف) مسئله‏ ارتكاب جنايت مطرح نيست، بلكه پشيمانى وحشتناكى كه پس از ارتكاب آن به او دست مى‏ دهد، موردنظر است. کشتن پيرزن نزول‏ خوار و خواهر بى‏ گناهش كه برحسب تصادف در صحنه ظاهر مى‏ شود، بيش‏تر از بيست صفحه از متن را به خود اختصاص نمى ‏دهد، ولى راسكولنيكف طى هفتصد صفحه با پشيمانى و عذاب وجدان دست به‏ گريبان است، و در پايان كتاب رهايى از عذاب وجدان 25 صفحه از كتاب را، آن‏هم به‏ صورتى قراردادى، به خود اختصاص مى‏ دهد. داستايفسكى هرگز به رهايى كامل از عذاب وجدان اعتقاد نداشته است. درواقع طرحى كه براى كتابش دارد خودِ جنايت نيست، نتايج آن است. در نام ه‏اى كه به سردبير مجله‏ پيك روس مى‏ نويسد، طرح رمانش را اين‏گونه ارائه مى‏ دهد: «گزارش روان‏شناسانه‏ يك جنايت كه به‏ طور واقعى امسال صورت گرفته و خبرش در روزنامه منتشر شده. جوان دانشجويى كه از دانشگاه اخراج شده و در نهايت فقر و تنگدستى به ‏سر مى ‏برد، تحت تأثير بى‏ تفاوتى ناشى از اين‏ همه محروميت، عدم تعادل روحى و زير نفوذ بعضى نظريه‏ هاى مبهم و نامطمئن كه در همه ‏جا منتشر شده است، تصميم مى ‏گيرد براى پايان‏ بخشيدن به اين وضعيت غم ‏انگيز، به‏ زور و حتى جنايت متوسل شود… پيرزن نزول‏ خوارى را در نظر مى‏ گيرد كه بدجنس، زورگو و سخت‏ آزمند است و براى توجيه عملش به خود مى‏ گويد: «اين زن زالوصفت چه ارزشى دارد كه زنده بماند؟ آيا حتى براى يك نفر در اين دنيا مى‏ تواند مفيد واقع شود؟…» تصميم مى‏ گيرد او را بكشد، اموالش را بدزدد و مادر بينوايش را كه در شهرستانى دورافتاده در فقر و تنگدستى به‏ سر مى‏ برد و خواهرش را كه از روى ناچارى مى‏ خواهد با آدم پول‏دارى ازدواج كند، نجات دهد… يك ماه از ماجراى قتل مى‏ گذرد و هيچ سوءظنى نسبت به او وجود ندارد، آن ‏وقت است كه اثر روان‏شناسانه‏ ارتكاب جنايت به‏ صورت عذاب وجدان به سراغش مى ‏آيد…»

چرا این رمان همیشه خوانده شده و یکی از مهم‌ترین آثار ادبی قرن خوانده می شود؟

داستايفسكى در همه‏ داستان‏ هايش، آن‏هم نه در ويژگى‏ هاى يك شخصيت، بلكه چندين شخصيت، با شكل و قيافه و وضعيت ‏هاى اجتماعى گوناگون و حتى در قالب زنان داستانش ظاهر مى‏ شود و از طريق آن‏ها، حوادث زندگى و افكار و عقيده‏ هايش را بيان مى‏كند. اما در “جنايت و مكافات” خود را به محاكمه مى‏كشاند. درست است كه آدم نكشته، دزدى نكرده، ولى كارهايى كه كرده، قمار، تجاوز، خيانت و بسيارى اعمال ديگر، روى وجدانش سنگينى مى‏كنند. خودش مى‏گويد: «خواسته‏ ام افكارم را به آدمى تحصيل‏كرده از نسل جديد القا كنم، تا اين افكار و عقايد به‏ صورتى چشمگيرتر و قطعى ‏تر نمايان شوند.» اگر آدم نكشته، اگر دزدى نكرده تا از آن تنگدستى و محروميت درازمدت رهايى يابد، اگر شب و روز افكارش را به صورت داستان روى كاغذ آورده، آن‏هم در مقابل نانى بخور و نمير، و سودش را ديگران برده‏ اند و درنتيجه از آن‏ها كينه به دل گرفته، فكر انتقام گرفتن از اين بى ‏عدالتى‏ ها را در ذهنش مى‏ پرورانده. موضوع پول و به‏ دست ‏آوردن آن، به هر صورتى كه شده، در بيش‏تر داستان‏ هايش مطرح است. راسكولنيكف در این رمان، از همه‏ى شخصيت‏ هاى داستان ‏هايش به نویسنده نزديك‏تر است. جوان ايدئاليستى كه مى‏ خواست يك‏تنه عليه نظام ضعيف‏كش و زورگوى روسيه قيام كند، به قدرت و ثروت برسد، از رفاه و تنعم برخوردار شود، از همه بيش‏تر به خالقش شباهت دارد. از همه بالاتر، افكار ضدونقيضى است كه در سر مى‏ پروراند: از يك سو رضا و تسليم مسيح ‏وار، پاكى و معصوميت مريم ‏وار، و از طرف ديگر علاقه به زندگى مادى و دنيوى، رسيدن به ثروت و قدرت، همگى در اين كتاب به ظاهر ساده، ولى در باطن بسيار ژرف و پيچيده، جمع‌اند.

کلیه حقوق متعلق به وب سایت"کتاب پارسه" می باشد.