دوست ندارم رمان را یک‌نفس تا آخر بخوانم

روزنامه بامداد جنوب –  93/12/16: دلیل اصلی این گفت و شنود، انتشار رمان «ریحانه دختر نرگس» است که به تازگی از سوی بنگاه ترجمه و نشر کتاب پارسه منتشر شده است. جواد ماه‌زاده علاوه بر این رمان موفق به انتشار دو رمان دیگر خود شده است: «خنده را از من بگیر» (هیلا – 1387) در ایران و «لالمونی» (تاک – 1391) در افغانستان. او سال‌ها به عنوان روزنامه‌نگار فعالیت داشته و خبرنگاری و نوشتن یادداشت و نقد ادبی در روزنامه‌های مختلفی را تجربه کرده است.

- اولین کتاب شما «ما قبلاً مرده‌ بودیم» نام دارد، اما با رمان «خنده را از من بگیر» بیشتر دیده شدید. خیلی‌ها عقیده دارند که این کتاب به اندازه‌ای که لایقش بود، بازخورد نگرفت. نظر خودتان چیست؟ «خنده را از من بگیر» چقدر در پیشرفت شما مؤثر بود؟

در ابتدا این را بگویم که کتاب اولم را که نام برده اید مجوز چاپ نگرفت و بعید هم می دانم روزی منتشر شود چون هم به قول خودمان مشکل ارشادی دارد، هم خیلی ضعیف و سانتی مانتال است. درباره رمان «خنده را از من بگیر» فکر می کنم بازخورد خوبی از مخاطبان گرفتم. هنوز خیلی از کسانی که دو یا سه کتابم را خوانده اند می‌گویند رمان اولی را بیشتر دوست دارند و بهتر است در همان حال و هوا بنویسم. این کتاب نامزد نهایی جایزه روزی روزگاری هم شد؛ درحالیکه این سال ها کمتر جایزه‌ای جرات می‌کند به رمان های رئال و سرراست توجه زیاده از حد بکند. ضمنا مگر در کشور ما با این تعداد کتابخوان و جوایز جوانمرگ شده، چه اتفاق هایی ممکن است برای یک رمان بیفتد؟ با این حال معتقدم آن رمان اقبال خوبی برای من بود که اولین کتابم نام گرفت. شاید دلیلش این باشد که قبل از آن دو رمان دیگر نوشته بودم که مجال چاپ پیدا نکردند و همان ها مرا کمی پخته‌تر کردند.

- چیزی که در آثار شما بيشتر جلب توجه مي‌كند، دقت نگاه‌تان به دنیای نوجوان‌هاست. هم در رمان‌های «خنده را از من بگیر» و «لالمونی»، و هم در کتاب تازه‌تان «ریحانه دختر نرگس» داستان درباره‌ی نوجوان‌هایی‌ست که اسیر دنیای بزرگ‌ترها شده‌اند و مجبورند در تصمیمات آن‌ها زندگی کنند. چه چیزِ این آدم‌های تازه‌بالغ برای شما تا این جد جذابیت دارد؟

دوره نوجوانی پر از داستان است. این سن به دلیل اقتضائات جسمی و روانی که دارد بسیار مستعد داستان پردازی است. شیطنت ها، توقع ها، ندانم کاری ها، لجاجت ها و یکدندگی ها، نوبالغی، میل به مسئولیت‌پذیری، میل به عصیان و فرار از عوالم کودکی به جوانی و… در این میان، وقتی به دنیای پیرامون یک نوجوان و بحران هایی که از سمت بزرگترها (خانواده، جامعه، تصمیم گیران و سیاستمداران) بر سر آنها نازل می شود نگاه می کنیم، می بینیم که حرف‌های نگفته و قصه های تلخ و شیرین بسیاری را از زبان کودکان و نوجوانان می‌توان بیان کرد. از طرف دیگر، گاهی وقت‌ها برای گفتن اینکه بزرگترها و تصمیم گیران چه کسانی هستند، و یا چگونه قدرت انتخاب را از دیگران سلب می کنند، نیاز به بردن داستان به فضاهایی خارج از دنیای بزرگسالان است.

ماه زاده

ماه زاده

- معمولاً نویسنده‌ها علاقه‌ی چندانی به چنین راوی‌های کم سن و سالی ندارند، به دلیل محدودیت‌هایی که در این کار هست. مثلاً زبان یک نوجوان فرق می‌کند با آدم‌های بزرگ‌تر از خودش، و یا منطق و احساسش و تصمیماتی که می‌گیرد. در «ریحانه دختر نرگس» چقدر با این محدودیت‌ها روبه‌رو شدید و چطور با آن کنار آمدید؟

طبیعی است که هر سنی ویژگی های خودش را دارد. اینکه راوی ده ساله باشد یا چهارده ساله، دختر باشد یا پسر، تهرانی باشد یا اصفهانی، فقیر باشد یا مرفه، باسواد باشد یا بی‌سواد، سالم باشد یا معلول جسمی و… هر کدام اخلاق و رفتار خاصی را برای شخصیت تعریف می کند. و مهمتر از همه همان احساسات و نوع نگاهش به دنیای اطراف است که قرار است داستان را شکل بدهد. به‌خصوص زمانی که از راوی اول شخص استفاده می کنیم، کار دشوارتر می شود و باید زبان و روحیه و اخلاق و حتی عادت‌های فردی و طبقاتی او را دقیق مشخص کنیم تا حرکت او در داستان یکدست و باورپذیر از کار دربیاید.

- رمان «ریحانه دختر نرگس» در 400 صفحه نوشته شده است که به خودی خود بد نیست، آن هم در میان رمان‌های شتاب‌زده‌ی امروز؛ هنگام خواندن رمان، گاهی حس می‌کردم از هیچ نكته‌اي دل نکنده‌اید و برخی موارد را در کتاب تکرار كرده‌ايد. مثلاً در اوایل کتاب، صحنه‌ای که امیرمحمد و ریحانه به بیرون از روستا می‌روند و ریحانه با این حقّه در میان برف و گل اسیر می‌شود، بارها توسط راوی بیان می‌شود و روایت در طول چند صفحه از این جلوتر نمی‌رود. فصل‌هایی هم بود که شاید می‌شد حذف‌شان کرد. به نظر خودتان، روایتِ موجز تا چه حد در رمانتان نقش داشته؟

با موجزنویسی موافقم ولی با کوتاه کردن رمان به بهانه کم‌کاری و تنبلی مخالفم. هم کم‌کاری و تنبلی نویسنده و هم تنبلی خواننده. داستان یا از جذابیت محتوایی و سلامت ادبی برخوردار هست و یا نیست. درست است که خواندن رمان های حجیم در دوره ای که رسانه‌های سهل‌الوصول پیرامون ما را پر کرده‌اند سخت و طاقت‌فرسا شده، اما نمی‌توانم بپذیرم که قصه‌گویی و خیال‌پردازی را باید به این دلیل کنار گذاشت یا کوتاه کرد. همین حالا خیلی ها می‌گویند یکی از دلایل کاهش علاقه بچه ها به کتابخوانی این است که دیگر مادرها و مادربزرگ های قصه‌گو نداریم و بچه های ما دوست دارند یا پشت سرهم کارتون تماشا کنند و یا سر خود را با بازی های رایانه‌ای گرم کنند. یادم هست و شاید شما هم یادتان باشد که بعضی از شب ها در حین کتاب خواندن توی رختخواب به خواب می رفتیم و صبح که بیدار می شدیم خوشحال بودیم از اینکه هنوز کتاب به آخر نرسیده و شبی دیگر ادامه خواهد داشت.

برخلاف آنچه شاید خیلی از نویسندگان عقیده داشته باشند، من معتقدم کوتاه نوشتن شیوه ای مناسب برای تطبیق ادبیات داستانی با عصر تکثر رسانه ها نیست. نوعی فرار یا سازش است. اینترنت و موبایل خواص خودشان را دارند و کتاب هم خاصیت خودش را دارد. اگر بگویم خواندن رمان های بلند بهترین راه برای حفظ عادت مطالعه است، شاید از علاقه شخصی ام به نوشتن و خواندن رمان های بلند مایه گذاشته باشم. ولی قبول کنیم که هنوز رمان های کلاسیک بهتر از آثار امروزی خوانده می شوند. دوست ندارم وقتی رمانی را دست می گیرم آن را در یک نفس تا آخر بخوانم. دلم می خواهد رمان را در چندین نوبت و ماجرا را پشت ماجرا دنبال کنم. در یکی از تعاریف رمان که من به آن قائلم، گفته شده که رمان باید مدتی طولانی از زندگی یک شخصیت یا دوره را به تصویر بکشد. امروز رمان هایی می خوانیم که ماجرایش از یک صبح تا شب تمام می شود. قطعا ناشر و خواننده – یکی به دلیل اقتصادی و دیگری به دلیل نداشتن وقت کافی – رمان های کوتاهی را که من آنها را داستان بلند می دانم، بیشتر می پسندند ولی این پسند (هر دلیل اقتصادی یا توجیهی که داشته باشد)، کم‌کم سلیقه‌سازی می کند، ذهن ها را به کم خواندن و کنار گذاشتن متن های بلند عادت می دهد و چند وقت دیگر باید دنبال راه حل های تازه برای بحران های تازه‌تر نزد کودکانمان بگردیم. در این میان کارکرد اصلی رمان را هم داریم فراموش می کنیم. رمان اسباب سرگرمی است. این لذت و سرگرمی در رمان‌های بلند و پرجزئیات که خواندنشان در یک نوبت تمام نمی شود بیشتر است. درباره تکرارهای ملال‌آور یا کش آمدن صحنه ها در رمان، اول باید ببینیم این مساله تا چه اندازه به منطق شخصیت پردازی و صحنه سازی در داستان برمی گردد و تا چه اندازه به پرگویی و تکرار مکررات از سوی نویسنده.

در رمان «ریحانه دختر نرگس» تا جایی که توانستم و بارها آن را از ابتدا تا آخر خواندم، از تکرار پرهیز کردم ولی قطعا همچنان چیزهایی مانده است چون هنوز خودم را یک رمان‌خوان سنتی نگه داشته ام و سلیقه ام در نوشتن به همین سمت گرایش دارد. خواننده رمان باید وقت و شوق خواندن داشته باشد. دلم نمی خواهد به اقتضای شرایط و سرعت زندگی جدید، از گفتن جزئیات و توصیفات صرف‌نظر کنم. دوست دارم سلیقه خودم را در داستان پردازی و خلق یک زندگی و دنیای جدید، به خواننده منتقل کنم و او بپذیرد که برای مدتی طولانی با زندگی و دنیای شخصیت هایم همراه شود. دلم می خواهد وقتی از رابطه ریحانه با آقا مهدی، ریحانه با امیرمحمد و حتی ریحانه با مهتاب صحبت می شود، روی جزئیات زوم کنم و زود از هر رابطه انسانی عبور نکنم. هر شخصیت را در رمان، باید به اندازه ای پرداخت که بوی تن اش، طنین صدایش، جنس نگاهش، طرز راه رفتنش و حتی تکرار عادت های شخصی اش ترسیم شود. اینهاست که از نظر من یک رمان را می سازد. دوست ندارم سریع از روی همه چیز بپرم و بروم سراغ جمع‌بندی. هنوز وقتی «بینوایان» ویکتور هوگو، «بودنبروک‌ها» از توماس مان و رمان های جین آستین را می خوانم، مسحور جزئیات پردازی هایشان می شوم. در ادبیات خودمان «داستان یک شهر» و «درخت انجیر معابد» نوشته احمد محمود به من یاد می دهد که چطور می توان حادثه داستانی را به تعویق انداخت اما زندگی را به تصویر کشید؛ حتی یک زندگی راکد و کم اوج و فرود. در «ریحانه دختر نرگس» حادثه اصلی پیش از شروع رمان اتفاق افتاده و وقتی داستان آغاز می شود، گویی یک آرامش پیش و پس از توفان است. کمی همراهی و صبوری لازم است تا ماجراهای تازه خود را نشان دهند.

ریحانه دختر نرگس

ریحانه دختر نرگس

- این رمان درباره‌‌ی غیاب است، و مهم‌ترین شخصیتش فردی است که در اثر حضور ندارد: پدر. او در غیبت به سر می‌برد و همین دلیلِ نوشتن‌های ریحانه است. اما این غیاب خنثي است. در طول 400 صفحه تقریباً هیچ چیز درباره‌ی پدر نمی‌دانیم، اما حضور مادر ـ که او هم غایب است ـ در گذشته‌ی ریحانه آرام آرام کامل می‌شود. رابطه‌ی او با دخترش و شخصیت‌پردازی مادر. اما چرا پدر حتي در گذشته‌ی ریحانه هم واکاوی نمی‌شود؟

چیزی که برایم اهمیت بیشتری داشت، سرنوشت و سرگذشت ریحانه در میان سیاست‌بازی ها و ماجراهایی است که بزرگترها رقم زده اند. البته امیدوارم بودم توانسته باشم در غیبت پدر و مادر، آنها را هم به خواننده بشناسانم؛ به خصوص پدر را. بخشی از نگفتن ها به خاطر فرار از ممیزی بود و بخشی به دلیل اینکه ریحانه هنوز نوجوان است و دلیل برخی از کارهای والدینش را نمی داند یا سعی می کند برچیزهایی تمرکز کند که برایش مهم ترند. اما دلم می خواست از زبان ریحانه، تعلق خاطر او را به پدر و مادرش در عین حال که به رفتار و کنش آنها انتقاد دارد و خواهان آرامش و یک زندگی بدون تنش است، انتقال دهم.

- این غیاب و عدم حضور پدر، از عنوان کتاب شروع می‌شود که ریحانه را دختر مادرش، نرگس معرفی می‌کند. پدر تا پایان با ضمیر «تو» خطاب می‌گردد و نامش هم مشخص نمی‌گردد. آیا این گمنامی و کم‌حرفی درباره‌ی او، به دلیل حفظ رمز و راز پیرامون او و فعالیت‌هایی است که باعث غیبت اجباری‌اش شده است؟

ریحانه در خانواده ای فرهنگی بزرگ شده. و البته اینطور که از قرائن پیداست، سیاسی هم بوده اند. برای همین، ریحانه نسبت به همسن و سال های خودش انبان پرتری دارد. کتابخوان است، مسئولیت پذیر است، فرق میان اجبار و انتخاب را می داند، دنبال پدر و حقوق گمشده اش می گردد و باهوش و زبر و زرنگ هم هست. مثلا می داند که نامه هایش به پدر را باید در جایی قایم کند تا مبادا دست کسی به آنها برسد. رابطه ریحانه با پدر و مادرش رابطه ای یک‌شکل نیست. به رفتارهای پدرش انتقاد دارد و معتقد است که نباید دست آنها را می گرفت و به این روستا فرار می کرد. از سال هایی هم که او در زندان بوده، چیزی جز حسرت نصیبش نشده و بنابراین نسبت به او موضع انتقادی دارد. اما با این حال ترجیح می دهد به او نامه بنویسد نه به مادرش. شاید به این دلیل که با مادرش خرده حسابی ندارد و آن دو همدیگر را خوب می شناسند و بیشتر نسبت به هم همدلی دارند. ریحانه نیاز دارد که رابطه اش را با پدر محکم‌تر کند و چنان محکم به او بگوید دوستش دارد که او را به خانه برگرداند و قبول کند تا یک زندگی عادی و بی دردسر داشته باشند. دلش می خواهد پدر را به هر نحو بازگرداند تا برای مادر کاری بکنند. او می داند که مادرش را ماموران با خود برده اند ولی پدر به خواست خودش فرار کرده و معلوم نیست کجاست. اینها باعث می شود تا نامه ها خطاب به او نوشته شوند. و یک عامل که باعث شده تا بعضی چیزها زیادی پنهان بمانند و بازگو نشوند، ترس از ممیزی است. امیدوارم خواننده فاصله سپید بین سطور را خوانده باشد.

- چیزی که در رمان دوست داشتم، طبیعت روستای مرزی و فضای سرد و خشن آن‌جاست که به عنصری کلیدی در رمان تبدیل شده است، به طوری که داستانِ کتاب را نمی‌شود در جای دیگری تصوّر کرد. حضور ریحانه در آن‌جا آیا سازنده‌ی یک تناقض است؟ به عنوان دختری شهری که به روستایی مرزی می‌رود، چقدر تفاوت‌های او با محیط جدیدش سازنده‌ی روایت است؟

سفر به محیط و جغرافیای متفاوت همواره اتفاق های تازه به همراه می آورد. در این رمان ارتباط برقرار کردن ریحانه با روستا و اهالی اش هم برایش تازگی دارد و هم سختی. هم شیرین است و هم غریب. به هرحال او در فرهنگ شهری رشد کرده، از تهران آمده و از هر جهت متفاوت با آنهاست و حتی زبانشان را به سختی درک می کند. هرچه می گذرد ارتباط او با مردم و محیط قویتر می شود تا جایی که از آنها قوت قلب می گیرد و درآخر هم همراه با پسرک چوپان دل به دریا می زند. درواقع فضای روستا در این اثر هم مکان وقوع حوادث است و هم پیش‌برنده و یکی از عناصر درون‌متنی داستان. من برای مشاهده و ثبت مشخصات چنین محلی به یک شهر مرزی غرب کشور سفر کردم. خیلی دلم می خواست همان حسی را که خودم در برخورد با اهالی و جغرافیای آنجا داشتم، در رمان منعکس کنم.

- آدم‌های روستا یکی یکی ظاهر می‌شوند تا هویت آن‌جا را نشان بدهند. در این میان ریحانه مشکلاتی را با آن‌ها شریک می‌شوند و آن‌ها هم شریک او. مثلاً شیخ رجب‌علی که فراموشی گرفته، شبی به خانه‌ی ریحانه پناه می‌آورد و هذیان می‌گوید. این نشان‌دهنده‌ی یک جور استعاره است؟ ریحانه در حال نوشتنِ ماجراهای خود است، تا فراموشی نگیرد.

با هر تعبیری از جانب خوانندگان درباره شخصیت ها و حوادث داستان موافقم. داستان همانی است که شما خوانده اید و احیانا در ذهن شما نشسته. در این رمان با شخصیت ها و اتفاق هایی روبرو هستیم که ریحانه برای ما تعریف می کند. درواقع آنها را در نامه هایی به پدرش می گوید و درآخر همه شان را برمی دارد و توی کوله اش می ریزد تا برود دنبال پدرش. این یادداشت ها خطاب به پدر است تا هم به خود ریحانه دلگرمی بدهد که پدرش زنده است و هم دلش می خواهد آنها را به پدر برساند تا بفهمد در این مدت چه سختی هایی کشیده. تنها در فصل های پایانی است که دیگر نامه ای در کار نیست و از زبان خودش روایت می کند. از طرف دیگر ریحانه، ناظر ماجراهای اهالی روستا هم هست و در تماس با آنها تجربه های تازه ای پیدا می کند و همه را در نامه هایش می نویسد. سرگذشت شیخ هم یکی از اینهاست.

- اما بزرگترین استعاره‌ی کتاب گوزنی است که در پایان خودش را در جنگل یخ‌زده نشان می‌دهد. گوزن نشانه‌ی چیست؟

اگر قرار است نشانه باشد شمای خواننده باید بگویید نشانه چیست یا وقتی در داستان ظاهر می شود، ببینید چه تاثیری روی ریحانه می گذارد. حضور گوزن گویی به یک خواب یا رویا شبیه است. ریحانه هم باور نمی کند روزی گوزن را از نزدیک ببیند. شنیده که زمانی گوزن های زیادی آنجا بوده اند اما به دلایل مختلف کوچیده و دیگر نیامده اند. پدر ریحانه هم قصد مهاجرت دارد. همینطور دایی امیرمحمد روزی به قصد مهاجرت، رفته و دیگر بازنگشته و کسی نمی داند که او مرده است یا زنده مانده. هر دو آنها از همان منطقه کوهستانی فرار کرده اند و حالا گوزن هم در همان حوالی خودش را نشان می دهد. ریحانه می خواهد درد و رنج خودش را در این گوزن ببیند. به او اعتماد می کند، می گوید دنبال بچه اش می گردد، بوی مادر می دهد و به این ترتیب فکر می کند گوزن فرستاده ای است که می خواهد راه نجات را در آن کوهستان برفی نشانش بدهد. اما اینها توهم و آرزوی ریحانه است و معلوم نیست که چنین باشد.

- کمی از بحث رمان «ریحانه دختر نرگس» دور شویم. شما به جز داستان‌نویسی، سابقه‌ی خوبی در روزنامه‌نگاری ادبی هم دارید. الان نویسندگان زیادی داریم که روزنامه‌نگار هم هستند. آیا این اشتراک دلایل شغلی و مالی دارد، یا که استفاده از پتانسیل افراد در جایگاه‌های مختلف است؟

هر کسی بسته به علاقه ای که دارد ممکن است هنر خاصی را دنبال کند. در هنرستان و دانشگاه رشته تئاتر را دنبال کردم و پس از نوشتن چند نمایشنامه تجربی و دانشگاهی، داستان نویسی را شروع کردم. همزمان وارد کار خبرنگاری شدم و همان وقت ها اولین رمانم را که شرحش در ابتدای مصاحبه آمد نوشتم. آن رمان برگزیده جایزه انتشارات علمی فرهنگی و سازمان ملی جوانان در سال 83 شد ولی در سال 84 که دولت تغییر کرد، مجوز نگرفت و چاپ نشد. نوشتن را ادامه دادم و خبرنگاری را هم به عنوان شغل دنبال کردم. نمی دانم همکاران دیگری که مثل من روزنامه نگار و داستان نویس هستند، همین راه را رفته اند یا نه. البته در سال های اخیر به این نتیجه رسیده ام که اگر قصد دارم داستان نویسی را ادامه بدهم باید از حرفه روزنامه نگاری دست بکشم و تقریبا فاصله خودم را با مطبوعات زیاد کرده ام.

- و فضای روزنامه‌نگاری ادبی را امروزه در کشورمان چطور می‌بینید؟ چقدر تنوع، تکثر و تأثیر در صفحات روزنامه‌ها دیده می‌شود؟

فکر می کنم کیفیت و کمیت صفحه های ادبی روزنامه ها و مجلات هم‌وزن تولیدهای ادبی ماست. نه خیلی بالاتر است و نه خیلی پایین تر. متاسفانه پس از منتقدان بزرگی مثل رضا براهنی، محمد حقوقی و هوشنگ گلشیری ادبیات ایران از نقد درست، کارگشا و غیراجاره ای بی بهره مانده و این فقدان نقد، ادبیات ما را دچار درجا زدن، توهم و بی خاصیتی عجیبی کرده است. به همین نسبت، نویسنده بزرگ و شاهکار ادبی هم سال هاست که نداریم. شاید از فقدان نقد خوب باشد که نویسنده و اثر برجسته نداریم. با این حال جالب است که همه ما به صورت منفرد خود را بزرگترین نویسنده، اثرمان را بهترین اثر سال و بلکه تمام دوران و نقدهای منفی را مشتی یاوه گویی و منتقدها را بی‌سواد می دانیم. در سیاست و جامعه از تکثر، تنوع و تحزب حرف می زنیم ولی عملا خنجر بر حلقوم همدیگر فرو می کنیم و حاضریم به هر قیمت بر دیگری مسلط شویم. در ادبیات و فرهنگ هم همین وضع را داریم و غیر از خود نظر و عقیده ای را برنمی تابیم. صد سال است می گوییم مشغول تمرین دموکراسی هستیم و با این حرف ها خودمان را گول می زنیم و در هر محفل و پست و جایگاهی که باشیم، اولین کارمان حذف رقباست و از مرگ بقیه خوشحال می شویم. دائم یا از خودمان عکس می گیریم یا از لحظات مرگ دیگران. حقوق هم را می بلعیم و در این کار بر یکدیگر سبقت می گیریم و هرکه برنده شود قهرمان است و هرکه ببازد، بی عرضه. در این ازهم گسیختگی و فروپاشی، معمولا امیدها به روشنفکران، روزنامه نگاران و هنرمندان است تا با گفتن حقایق، جامعه را به خود بیاورند ولی متاسفانه بیماری به همه سرایت کرده. ریحانه بارها به پدرش می نویسد که قبول کن اشتباه کرده ای، حرف مادر درست بود، زندگی اصل است و آرمان گرایی حرف مفت. اسلحه ای را که پیدا کرده به قعر دره می اندازد و می رود دنبال پدر برای تغییر وضع موجود. می رود حتی اگر به قیمت از دست دادن جانش باشد.

جواد ماه‌زاده

جواد ماه‌زاده

کلیه حقوق متعلق به وب سایت"کتاب پارسه" می باشد.