کریستین بوبن نویسندۀ فیلسوف یا فلسفه‌گریز؟/

بنفشه فرهمندی: کریستین بوبن رمان نویس نیست. داستانسرا هم نیست. و نه قصه گو هم. او یک شاعر است و بلکه یک عارف. کتاب می‌نویسد، ولی نویسنده نیست. فلسفه خوانده است ولی از فلسفه بافی بیزار است. شعر می‌گوید ولی شاعر هم نیست. پیرو هیچ مرام و مسلک خاصی نیست و به گفته خودش، اعتقادی به لزوم داشتن استاد و راهنما ندارد. به دنبال مرید و پیرو هم نیست. او عارفی است که عرفان خاص و شخصی خود را دارد. اندوهی بزرگ راهنمای او به سوی شادی و شعفی بزرگ‌تر و عمیق‌تر، حقیقی تر و ناب تر و خالص‌تر شده است. خلأ و نبودن، او را به بودن رهنمون شده است. به بودنی دائمی، به بودن در هر لحظه، حضور در هر لحظه، لمس هر لحظه، دیدن هر لحظه؛ و این همان «حس حضور»ی است که عرفا همواره از آن گفته‌اند.
او سفر نمی‌کند چرا که همه عالم را در گوشه انزوای درویشانه و ساده خود در زادگاهش یافته است. چون او به این دریافت رسیده است که همه عالم را می‌توان در هر ذره‌ای از عالم یافت. پس چون یار در خانه است، نیازی نیست گرد جهان بگردد. شاید او معشوق خود را از دست داده است؛ و شاید این فقدان باید می‌بود تا او بدانجا برسد که همه کس و همه چیز را دوست بدارد و به تک تک ذرات هستی، خاصه ساده ترین و پیش پاافتاده ترین آنها، خالصانه و عمیقاً عشق بورزد و عشق به همه را جایگزین عشق به یک نفر کند. و این چیزی نیست جز درک «تن واحده» (وحدت وجود). چون همه ما اعضای یک پیکر هستیم. همان طور که خود می‌گوید، کسی که به یک نفر عشق می‌ورزد، آن یک نفر را مرکز دنیا می‌داند و همه عشق و توجه خود را معطوف به او می‌دارد، ولی کسی که به همه عشق می‌ورزد، که نه دنیای او همه هستی است، و همه آدم‌ها، همه اشیا، همه ذرات، همه گیاهان، ابرها و آسمان ها.
او یک کار ساده روزمره، مثل بستن بند کفش یک کودک را چنان توصیف می‌کند و چنان می‌بیند که از آن قصیده ای عاشقانه و عارفانه می‌سازد، و توجه ما را می‌برد به جزئیات، به پیش پاافتاده‌ترین آنها. به همان سادگی‌های پرمعنی و عمیقی که دنیای مدرن با هجوم خود، پرده ای سیاه به روی آنها کشیده است و مانع دیدنشان می‌شود. او چشمان ما را باز می‌کند به روی وضوح، به روی شفافیت، به روی حقیقت… به سان سهراب سپهری که می‌گوید: «چشم‌ها را باید شست، جور دیگر باید دید. با همه مردم شهر زیر باران باید رفت…»
او از هر آنچه اکثریت ما مردمان دنیای مدرن به دنبالشان هراسان دوانیم می‌گریزد، و به تنهایی خود پناه می‌برد، تا اسیر هرچه غیرحقیقت ناب است نشود. او می‌داند که کودکی چیست و چه جایگاهی دارد؛ و بدون شک به این گفته عیسی مسیح رسیده است که تا مثل کودکان ساده نشوید، ملکوت خداوند را نخواهید دید. او ساده شده است و دیده است آن عرش عظیم را… و حال پیام سادگی را برای ما می‌آورد تا به یاد بیاوریم و ببینیم و بیندیشیم که چرا هستیم، و چگونه می‌توانیم «باشیم»؛ «حاضر» باشیم. گذران زندگی و لحظه‌ها را دریابیم و نگذاریم که سیل وقایع و مدرنیسم ما را هم با خود ببرد.
البته که همه کس شهامت و جسارت شنیدن حقیقت و برداشتن پرده‌ها را ندارد و آن دسته از افرادی که خود و احساس خود را در کوران زندگی مدرن گم کرده‌اند، او را به باد توهین و استهزا گرفته و می‌گیرند، چرا که تاب دیدن و شنیدن حقیقت را ندارند و ترجیح می‌دهند خود را گول بزنند و شاید دیگران را نیز هم. (شاید او همان کودک داستان «لباس ساده امپراتور» اثر هانس کریستین اندرسن است که تنها کسی بود که با صدای بلند فریاد زد که امپراتور هیچ لباسی به تن ندارد) به همین دلیل منتقدان بسیاری در انتقاد از او و آثارش، تند و پرخاشگرانه نوشته‌اند و سعی داشته‌اند او را حقیر جلوه دهند ولی بوبن هم مثل حقیقتی که از آن می‌گوید، همیشه درنهایت راه خود را باز می‌کند و هرروز هم به موفقیت او تعداد خوانندگان و هواخواهانش در سراسر دنیا افزوده می‌شود، و شاهد تیراژ بالای آثار او و فروش خارق‌العاده کتاب‌هایش هستیم و این نوید خوبی است، چون شاهدی است بر آنکه انسان‌ها همواره جویای حق و حقیقت هستند و فراموش نکرده‌اند که آنچه می‌ماند تنها عشق است. و شاید وظیفه ما این است که در لحظه باشیم، که به لحظه و به همه اجزای هستی عشق بورزیم، و شاکر این عطیه الهی که در اختیار ما گذاشته شده است باشیم: زندگی، زندگی گذران…

*نقل از روزنامه ایران – 95/2/27

کلیه حقوق متعلق به وب سایت"کتاب پارسه" می باشد.