چرا آنها كه نويسنده نيستند، مي‌نويسند؟/امير احمدي‌آريان

در اين سال‌ها اهالي سينما، به‌خصوص بازيگران در خلق و چاپ آثار ادبي حضور مستمر و پيگيري داشته‌اند. واكنش اهالي ادبيات هم عمدتا منفي بوده است، سفت و سخت در برابرشان ايستاده‌اند كه اگر كار بازيگري منتشر و خوانده مي‌شود صرفا به دليل محبوبيتي است كه از سينما همراه آورده است و كل ماجرا هيچ ربطي به كيفيت كتاب ندارد و اگر نام بازيگري بر فلان كتاب نبود، هيچ ناشري به چاپ آن رغبت نشان نمي‌داد. حرف درستي است، لااقل اغلب موارد چنين است. اما اين رفتار سلبي و انتقادي بايد حد و مرزي داشته باشد تا در نهايت اين موضع‌گيري به اعتراض به نفس نوشتن منجر نشود. نويسندگان ما در برابر داستان نوشتن نانويسندگان طوري موضع مي‌گيرند، گويي نفس نوشتن چيزي است در انحصار عده‌اي كه در عرصه نمادين جايگاه خود را به مثابه نويسنده تثبيت و تحكيم كرده‌اند و ديگران را به اين حريم راه نيست. همين است كه خيلي‌ها بدون خواندن متني كه نام بازيگري يا هر نانويسنده ديگري بر پيشاني‌اش خودنمايي مي‌كند، او را محكوم به فرصت‌طلبي و سودجويي مي‌كنند و كار را نخوانده، زباله فرض مي‌گيرند. در اغلب موارد حتي كوچك‌ترين اشاره‌اي به محتواي كتاب نمي‌شود و محرز است كه منتقد شاكي حداكثر كتاب را تورقي كرده و به كناري نهاده است و به جان جايگاه اجتماعي نويسنده‌اش افتاده است.

اين واكنش ناشي از عصبيتي كودكانه است و هيچ منطقي در آن نيست. اولا بازيگران تنها كساني نيستند كه كار ديگري مي‌كنند و داستان هم مي‌نويسند، تقريبا همه ما نويسندگان و مترجمان كتاب و منتقدان مطبوعات چنين مي‌كنيم، به اين دليل خيلي ساده كه صرف كار ادبي كفاف زندگي هيچ كدام‌مان را نمي‌دهد. در عالم ادبيات كلكسيون كاملي از مشاغل را مي‌توان يافت: از خياطي و بقالي بگيريد تا مهندسي و پزشكي، كار در صداوسيما و هر شغل ديگري كه در جامعه ما رواج داشته باشد و تكافوي زندگي خانواده‌اي را بدهد. هيچ‌كس‌ اعتراض نمي‌كند كه چرا بقال يا مهندسي داستان مي‌نويسد، گويي طبيعي است كه همه در كنار نوشتن شغل ديگري داشته باشند و نان‌شان را از آن شغل تامين كنند. از آن بدتر، ماجراي چراغ و خانه و مسجد است: اگر نوشتن اين قدر مقدس است و نانويسندگان حريمش را خدشه‌دار مي‌كنند، اگر اين مرزها اينقدر پررنگ است و ماجرا اين قدر تخصصي و انحصاري است، پس چرا هيچ صداي اعتراضي به فيلمنامه نوشتن نويسندگان بلند نمي‌شود؟ مگر نه اينكه اينها هم مداخله مشابهي را در حوزه تخصصي حضرت بازيگر و همكارانش انجام داده‌اند؟ چرا حضور نويسندگان ما در سينما و تلويزيون طبيعي تلقي مي‌شود، اما به محض اينكه بازيگري قلم به دست مي‌گيرد، رگ گردن‌ها برجسته مي‌شود؟ كه گفته است كه داستان نوشتن حق نوشتن هر چيز ديگري را به نويسنده‌اش مي‌دهد؟ يا اگر چنين باشد كه درباره‌اش نوشته و اثباتش كرده است؟

تفاوت فقط در اين است كه شغل‌هاي ديگر شهرتي به همراه نمي‌آورند و بازيگري با شهرت و محبوبيت عام همراه است، شغل‌هاي ديگر توي چشم نمي‌خورند و بازيگري چرا. درست كه اين شهرت و محبوبيت، در اين خرمحشر اوضاع كتاب با مردمي كه روز به روز بيشتر از خواندن رويگردان مي‌شوند، براي ناشر غنيمتي است و وسوسه‌اش مي‌كند در مواجهه با نامي سرشناس معيارهايش را كنار نهد و به چرك كف دست بينديشد، اما نفس نوشتن نه‌فقط براي بازيگر، كه بر هيچ كس ديگر ممنوع نيست، نتيجه‌اي كه بديهي به نظر مي‌رسد يا بايد به نظر برسد.

پس سوال را طور ديگري بايد طرح كرد: چه مي‌شود كسي كه كار ديگري مي‌كند، در كارش موفق است و نه نياز به شهرت دارد و نه پول، كه حالا ديگر از هيچ يك از اين دو در عالم نشر، خبر چنداني نيست، هوس كتاب نوشتن به سرش مي‌زند؟ چرا بازيگري، يا هركس ديگري كه ادبيات برايش تفنن است، به اين نتيجه مي‌رسد كه داستان‌هايش را منتشر كند و دنبال ناشر راه مي‌افتد؟

لااقل سه دليل براي اين اقدام متداول سال‌هاي اخير عرصه فرهنگ ما متصور است:

1 سينماي ايران بازيگرانش را ارضا نمي‌كند و اين اظهر من الشمس است. آنان كه پا به عرصه‌هاي ديگر نهاده‌اند خيلي‌شان از بازيگران تواناي سينماي ايران‌ هستند و اين نكته خود جاي بحث دارد كه چرا ديگراني كه مشهورترند و در عين حال قانع‌اند به همان نقش‌هاي خالتور و مبتذل كه سالي يكي، دو جينش را ايفا مي‌كنند، از اين بلندپروازي‌ها ندارند. مساله از هر لحاظ به درون سينماي ايران بازمي‌گردد و آن قدرها بحث شهرت و پول مطرح نيست. جالب است كه اين شكل از مداخله بازيگران در عوالم ديگر رواج چنداني در دنيا ندارد. همه مي‌دانيم كه آل‌پاچينو و رابرت دنيرو كافي است در كيسه‌اي فوت كنند و درش را گره بزنند و از سقف گالري آويزانش كنند تا ‌ميليون‌ها ابله از سراسر جهان براي ديدن اثر هنري استاد به نيويورك پرواز كنند، يا داستان‌هاي 30، 40 كلمه‌اي بنويسند و هر بيست تايش را يك كتاب كنند تا ركوردهاي فروش جابه‌جا شود. آنان در نيويورك چنين نمي‌كنند، چون حس نمي‌كنند سينمايي بي‌خون و كم‌رمق كمر خلاقيت‌شان را شكسته و دارند زير بار نقش‌هاي مبتذل فيلم‌هاي مبتذل له مي‌شوند. وقتي هم كه به نوشتن روي مي‌آورند، كتاب واقعا حاصل يك عمر تلاش و نتيجه كار دقيق و فكر و زحمت زياد است، چنان كه اتوبيوگرافي‌هاي اليا كازان و لوييس بونوئل از درخشان‌ترين كتاب‌ها در اين نوع ادبي‌ هستند. اما بازيگران ما براي هنرمند «شدن» تلاش مي‌كنند، با تمام وجود مي‌كوشند به واسطه عكس‌ها، مجسمه‌ها و نوشته‌هايشان قدم به وادي هنر بگذارند و اين تلاش سخت دقيقا به اين دليل است كه آنان حضور در سينماي ايران را چندان واجد شأن هنري نمي‌دانند. اين تلاش براي هنرمند شدن نشان از آن دارد كه تلاشگران محترم، نزد خود گمان نمي‌كرده‌اند كه هنرمند هستند و اين نه به طرز فكر آنان، كه به كل سينماي ما ربط دارد. سينماي امروز ايران، جز چند استثنايي كه در يكي، دو سال اخير بر پرده سينماها نشستند، سينماي بي‌مايه‌اي است و اين بي‌مايگي هم ناشي از فشارهاي دولتي و سانسور است و هم پول‌دوستي تهيه‌كنندگان و كم‌سوادي كارگردانان و فيلمنامه‌نويسان و‌ هزار چيز ديگر و اگر نبود، بازيگرانش را راضي نگه مي‌داشت و پي نخود سياه ناشر و گالري‌دار نمي‌فرستاد.

2 دومين دليل اينكه كتاب شيء غريبي است و به‌خصوص در عصر ما كه شايد كم‌كم به پايان حيات شكل چندصدساله‌اش مي‌رسيم، غرابت آن بيشتر به چشم مي‌آيد. بعيد است تا چند دهه ديگر كتاب در هيات مشتي كاغذ سفيد چسبيده به هم، محتوي انبوهي از نقش و نگارهاي مشكي و روي آن جلدي با كاغذي كلفت‌تر، وجود داشته باشد. شي‌اي كه از زمان گوتنبرگ به‌عنوان كتاب شناخته مي‌شد، كم‌كم سال‌هاي پاياني حياتش را طي مي‌كند و مثل هر چيز ديگري كه زوالش نزديك شود، لاجرم عزيز شده است و عزيزتر هم خواهد شد. شدت تبليغات راديويي و تلويزيوني در تشويق مردم به كتاب‌خواني به وضوح بيشتر شده و بيشتر هم خواهد شد. نكته جالب در اين شعارهاي سطحي اين است كه مجري‌ها متفق‌القول به ستايش «كتاب» في‌نفسه مي‌پردازند، مي‌گويند: «كتاب همچون نوري است كه تاريكي را از ذهن بشر مي‌زدايد»، «مطالعه به اندازه غذا خوردن براي ادامه حيات واجب است» (كه دروغي است شاخ‌دار)، «كتاب تكه‌اي از بهشت بر زمين است» (كه عين جمله يكي از مجريان راديو است) و چيزهايي از اين دست، انگار نه انگار كه بين كتاب‌ها هم تفاوتي وجود دارد و قاعدتا هر كتابي را نمي‌شود خواند. حالا همه به نفس خواندن خلق راضي شده‌اند و همين كه انساني لاي كتابي را باز مي‌كند، گويي حادثه فرهنگي قابل اعتنايي رخ داده است. حال كه كتاب سكرات موت را مي‌گذراند، به قدري عزيز شده كه رسانه‌ها به ستايش وجود في‌نفسه آن مي‌پردازند، فارغ از اينكه در كتاب چه نوشته شده باشد. به‌خصوص وقتي مجري اين تبليغات راديو و تلويزيون باشد ماجرا مهيج‌تر مي‌شود، چراكه فعاليت تبليغاتي اين دو با لذتي ساديستي نيز همراه است. دعوت راديو و تلويزيون به كتاب‌خواني چيزي است شبيه به دعوت استارباكس و مك‌دونالد به كمك محرومان و كارگران مستضعف جهان. همان قدر كه اين غول‌هاي چندمليتي در توليد فقر از طريق استخدام كارگر ارزان و اعمال فشار مضاعف بر آنان نقش داشته‌اند و از طريق لابي‌هايشان انواع قوانين حداقل پرداخت به كارگر ساده را در اغلب كشورها دور زده‌اند، تلويزيون و راديو هم از طريق ترويج فرهنگ سطحي‌پروري و انفعال و تنبل بار آوردن روح و ذهن مردم در فراري دادن آنان از مطالعه، ايفاي نقش كرده‌اند، به‌خصوص تلويزيون، كه چنان دست به تخدير و منفعل كردن انبوه انسان‌ها مي‌زند كه ناي كتاب خواندن برايشان باقي نمي‌ماند. روزگار غريبي است كه تلويزيون مبلغ كتاب‌خواني مي‌شود و مك‌دونالد مدافع مستضعفان. بگذريم. كتاب، اين شيء غريب، انواع و اقسام ويژگي‌هاي منحصربه‌فرد را داراست و همين ويژگي‌هاست كه انواع و اقسام هاله‌ها را گرد كتاب مي‌سازد. بي‌جهت نيست كه نويسنده و مترجم، هميشه موجودي احترام‌برانگيز بوده است. خوانندگان كتاب‌، لااقل در عصر ما، از مخاطبان محصولات فرهنگي ديگر كم‌شمارترند. (مقصود مخاطبان موسيقي و فيلم است؛ دو هنري كه به‌عنوان كالاي فرهنگي در بازار عرضه مي‌شوند، وگرنه مخاطبان هنرهاي تجسمي و تئاتر به دليل آنكه كالايي فرهنگي را از بازار نمي‌خرند و مالك شي‌اي نمي‌شوند حكايت ديگري دارند) و با اين حال حتي آنان كه كتاب‌هاي نويسنده‌اي را نخوانده‌اند هميشه به دليل توانايي‌اش در خلق اين شيء حيرت‌انگيز به او احترام مي‌گذارند، برايش كلاه از سر برمي‌دارند و به‌خصوص در ميهماني‌ها، با دهان باز به بياناتش گوش مي‌سپارند و او را از آگاهان به رموز عالم مي‌دانند. اين مجموعه در كنار ده‌ها عامل ديگر موجب مي‌شود عده بسياري باسوادها و قريحه‌هاي گوناگون، حتي آنان كه در كار خود اسم و رسمي دارند و توانايي‌هاشان را ثابت كرده‌اند، دست به ترجمه و تاليف كتاب بزنند و از خوان نعمتي كه هرچند به لحاظ مالي فقير و حقير است، اما به لحاظ نمادين پربار است و ارضاكننده، بهره‌اي ببرند، به‌خصوص اگر شهرتي داشته باشند كه كار انتشار كتاب را برايشان تسهيل كند و اگر شغل اصلي‌شان به لحاظ هنري آنان را ارضا نكند.

3 سومين دليل، كه به گمانم مهم‌ترين‌شان هم هست، به خود فضاي ادبي ما بازمي‌گردد. سوال ساده‌اي در اين بين مطرح است: آنچه در دو بند قبل گفتيم، در سال‌هاي دور و نزديك هم صدق مي‌كرده است. سينماي ماقبل و بعد از انقلاب هم كم و بيش همين اوضاع را داشت و نسبت ابتذالش به آثار جدي‌اش سر به فلك مي‌كشيد. اعتبار كتاب هم اگر بيشتر از زمان حال نبود، بي‌شك كمتر هم نبوده است. نگاهي به كيفيت آثار و تيراژ كتاب‌ها اين مدعا را اثبات مي‌كند. پس سوالي كه به جا مي‌ماند اين است كه چرا امثال فني‌زاده و انتظامي و شكيبايي، كه جايگاه‌شان در سينماي بعد و قبل از انقلاب مشخص است، هيچ وقت به فكر انتشار داستان‌هايشان نيفتادند؟ مي‌گوييد اصلا چيزي ننوشتند كه بخواهند منتشرش كنند. اين توجيه نيست، فقط پيچيدگي را بيشتر مي‌كند: چرا بازيگران نسل‌هاي قبل به ذهن‌شان خطور نمي‌كرد شعر و داستان بنويسند، يا اگر نوشتند، چرا به فكر انتشارش نيفتادند؟ چرا آنان تلاش نكردند از مزاياي كتاب داشتن بهره‌مند شوند؟ جوابش را اين بار نه در سينما، بلكه در ادبيات اين روزهاي ما بايد جست. اگر سينماي آن سال‌ها بازيگرش را ارضا نمي‌كرد، او به جاي گريز زدن به عالمي ديگر براي هنرمند شدن مي‌كوشيد منشاء تحولي در خود سينما باشد و داستان نوشتن براي حل مشكلات در نظرش بي‌معنا بود. اين نشانه‌اي است بر اينكه چيزي در ادبيات ما عوض شده است.

در اين چند سال اخير، نقطه‌ اتكاي داستان‌نويسي ما به كل دگرگون شده است. داستان‌نويسي عصر ما بر روزمرگي استوار است؛ بر هر آن چيزي كه در تجربه زيسته مشترك اغلب انسان‌هاي امروز شهرنشين ايران، كه خوانندگان اصلي ادبيات داستاني‌اند، رخ مي‌دهد و به همين دليل احساس هم‌دلي و درك متقابل بين خواننده و متن بيش از حد نياز است. پيشتر برعكس بود. براي امثال گلشيري و دولت‌آبادي و ساعدي و چوبك داستان‌نويسي نه كنشي متكي به روزمرگي، كه خلق وضعيتي استثنايي بود. داستان‌هاي آنان تقاطع جدي با زندگي خوانندگان عصر خودشان نداشت. داستان جدي ما در اين صد سال متكي بر توليد واقعيت و شكافتن عرصه نمادين بوده است، نه بازنمايي روزمرگي و تجربه زيسته اكثريت آدم‌ها. به زبان دلوزي هر ادبيات جدي بي‌شك ادبيات اقليت خواهد بود، به اين دليل كه وضعيتي استثنايي در ادبيات اكثريت خلق مي‌كند و مطرودان ادبيات را به صحنه مي‌آورد و همين است كه ادبيات اقليت همواره سياسي است. داستان‌هاي جدي صد سال اخير ما به اين معنا همگي ادبيات اقليت بوده‌اند؛ ادبيات زبان حذف‌شدگان، نه زبان آنان كه در صحنه حاضرند. ادبيات سال‌هاي اخير ما به اكثريت گرويده است و زبان و موقعيتي را بازتوليد مي‌كند كه بخش اعظم آن تجربه زيسته مشترك بسياري از مردم اين روزگار است.

سنگيني وزنه به سمت هر يك از اين دو شيوه داستان‌نويسي، تصوير متفاوتي از ادبيات در جامعه خلق خواهد كرد. سلطه ادبيات اكثريت به معناي رواج شكلي از دموكراسي صوري است كه نتيجه‌اش اختگي كامل فضاي ادبي خواهد بود: تمام تجربه‌هاي زيسته همه انسان‌ها مي‌توانند به رمان بدل شوند، فقط بايد ابزار بيرون كشيدن اين رمان را پيدا كرد. نوعي آبستني فراگير در عرصه داستان فضاي جامعه را فرا گرفته است: گويي هركس داستان يا رماني را حامله است، تجربه زيسته هركس بدل به باري بر دل او شده است و همه به دنبال مامايي هستند كه اين بار را از شكم بردارد تا داستاني يا رماني قدم به جهان بگذارد. چه بسا دليل استقبال از كارگاه‌هاي داستان‌نويسي، به‌خصوص از آن نوع كه در آن استاد نقش ماما را بازي مي‌كند و به نويسنده نوپا ياري مي‌رساند تا رمانش را زمين بگذارد و سبك شود، همين باشد. در چنين شرايطي، كه در آن ادبيات به تجربه زيسته روزمره گره مي‌خورد و تمام قوايش را از بازنمايي دقيق زواياي اين شكل از تجربه مي‌گيرد، همه افراد خود را نويسندگان بالقوه مي‌دانند و نويسندگي ديگر كار عده‌اي خاص نيست كه با رنج و صرف وقت و خواندن بي‌امان انجامش دهند. هركس داستاني دارد كه مي‌خواهد بيرونش بريزد و به دنبال كسي مي‌گردد كه با آموختن تكنيك‌ها و ابزارها و ميان‌برهايي مسير برون‌ريزي را تسهيل كند.

در چنين شرايطي نه فقط بازيگران، كه تمام اقشار جامعه به نويسندگان بالقوه بدل مي‌شوند. اين جمله برخلاف ظاهر قشنگ و دموكراتيكش صداي ناقوس مرگ ادبيات را تداعي مي‌كند، به اين دليل كه جهان‌شمولي در چنين شرايطي پديده‌اي كمي است نه كيفي. چنين وضعيتي تعداد نويسندگان را معيار رشد ادبيات مي‌داند نه تعداد خوانندگان را و نتيجه‌اش همين مي‌شود كه به نسبت تعداد خوانندگان كتاب در ايران امروز، تعداد نويسندگان و ناشران به طرز بيمارگونه‌اي زياد است.

جايي كه هركس خود را نويسنده بالقوه‌اي مي‌داند، طبيعي است كه نويسندگي به جاي كيفيت ادبي منوط به روابط اجتماعي باشد و طبيعي‌تر آن است كساني به‌عنوان نويسنده نامي براي خود دست و پا كنند كه روابط اجتماعي بيشتري داشته باشند، به اين معنا كه بتوانند قابله بهتري براي داستان درون جان‌شان دست و پا كنند.

چاپ شده در روزنامه شرق – 13 آذر 1390

کلیه حقوق متعلق به وب سایت"کتاب پارسه" می باشد.