روایت‌شناسی رؤیا یا سورئالیسم آدورنویی/

امیر کمالی: کتاب «خواب‌نوشته‌ها» نوشته تئودور آدورنو با ترجمه احسان لامع و مقدمه‌ای بلند از سیاوش جمادی به‌تازگی توسط انتشارات کتاب پارسه منتشر شده است. کتاب نثر پیچیده‌ای ندارد و همان‌گونه که از نام آن پیداست حاوی نگارش مجموعه قطعات کوتاهی از خواب‌های نویسنده است. پرسشی که می‌تواند قبل یا حتی پس از خواندن کتاب طرح شود این است که خواب‌نویسی در دستگاه فکری آدورنو دارای چه جایگاهی است؟ چگونه می‌توان نوشتن رؤیا‌ها را- همان‌گونه که آدورنو می‌گوید- هرروز پیش از خوردن صبحانه در دل یک ساختار انتقادی، آن‌هم از نوع آدورنویی‌اش معنادار کرد؟
کتاب مؤخره‌ای دارد به قلم یان فیلیپ ریمتسما که تلاش می‌کند با قراردادن نقطه عزیمت خود از کتابی که نهایتا نوشته شده و در دست است، پاسخ خود را در نزدیک‌ترین قرائتی بیابد که می‌تواند ارائه دهد. او می‌کوشد مدخل نظری خود را بدون درگیر‌شدن با «وساطت آدورنویی» بسط دهد. اما همچنان این پرسش در کار او باقی می‌ماند که چه عنصری می‌تواند محتوای خواب‌ها و رویداد رؤیا‌ها را به فلسفه انتقادی آدورنو پیوند بزند؟ جنس این پرسش چیزی فرا‌تر از تحلیل خاستگاهی محتوای خواب‌هاست. به همین دلیل تا آنجا که به این مسئله مربوط می‌شود شاید نیاز چندانی به استمداد از فروید و نظریه روانکاوی در باب رؤیا‌ها نباشد. می‌دانیم که کتاب «رؤیا‌ها»ی فروید حاوی تلاش‌های نظری او در قالب کنفرانس‌های متعدد و چند‌سویه‌ای در باب رؤیاهاست و به این اعتبار شاید دقیق‌ترین سنت منسجم نظری در این حوزه به‌شمار آید. بار این احتمال را قرابت متفکران فرانکفورتی از جمله آدورنو و مارکوزه به فروید افزون می‌کند. هرچند فردریک جیمسن، منتقد معاصر مارکسیست، معتقد است که آدورنو یا مارکوزه تنها با قسمت کوچکی از تحلیل‌های فرویدی در گستره جامعه‌شناختی رویارو شده‌اند و تعمدا قسمت‌های قابل‌توجهی از آرای او را ندیده گرفته‌اند. اما امکان مواجه‌شدن با خواب‌نویسیِ آدورنو بدون درگیری با مفاهیم فرویدی تا چه حد میسر است. این یک آزمایش دلبخواهی نیست، بلکه اهمیتی که می‌شود برای مسأله گونه‌های روایت در این اثر قائل شد، می‌تواند بستر تحلیل را به سمت‌و‌سوی دیگری بکشاند. برای یافتن جایگاه این نوشته‌ها میان انبوه نوشته‌های انتقادی آدورنو شاید تحلیل عنصر روایت نقطه آغازین مناسبی باشد. اگر خواب‌ها پیش از هر چیز مشاهده رویدادهایی باشند که از نظر می‌‌گذرند آنگاه این مسأله یک مفسر را قادر خواهد ساخت تا با دلواپسی کمتری به تحلیل روایت آن به‌عنوان نقطه‌ای آغازین بپردازد. می‌توان خواب‌ها را روایت‌هایی دانست که اساسا راوی خود را گم کرده‌اند. استدلال این منظر در آنجاست که شخص رؤیابین‌ گاه و شاید بیشتر اوقات، خود را جزئی از خواب می‌بیند. خواهیم دید که فاصله او با خود در رؤیا روایتی نامتعارف را برمی‌سازد. از سوی دیگر زبان در مقام جزئی نازدودنی از هر روایتی تنها به‌واسطه صدا‌ها و تصاویر موجود در رؤیا خود را بر فرد رؤیابین آشکار و ترجمه می‌کند.
در قطعه‌ای درباره سورئالیسم، والتر بنیامین نوشت: «آنجا که هر کسی بتواند از مرز میان خواب و بیداری عبور کند – همچون امواج بی‌شماری که می‌روند و بازمی‌آیند – زندگی به نظر بی‌ارزش خواهد آمد. زبان تنها آنجا بر خود آشکار می‌شود که صدا و تصویر با دقتی خودکار و درجه‌ای از سهولت، آن‌چنان در هم نفوذ کنند که جایی برای مورد بی‌ارزشی همچون معنا باقی نماند؛ آن‌چنان که غلبه با زبان و تصویر باشد. سن پل‌رو هنگامی که هر صبحدم تازه به بستر خواب می‌رفت، یادداشت کوچکی بر درِ اتاقش می‌آویخت: شاعر در حال کار است!» آن مورد بی‌ارزشی که معناست در فرم خواب‌نویسی آدورنو نیز به اعتبار زمان نوشتن آن‌ها پس زده می‌شود. ریمتسما در مؤخره‌اش عباراتی دیگر از قول بنیامین در خیابان یک‌طرفه نقل می‌کند که بنا بر آن شخص رؤیابین نباید پیش از خوردن صبحانه به تعریف‌کردن خواب شب قبل بپردازد. چراکه «همچنان نیمی از وجود این شخص زیر سلطه خواب‌اش است…» و تنها با خوردن صبحانه یعنی برقراری نخستین ارتباط با جهان مادی است که می‌تواند به تمامی از آن‌‌ رها شود و در فاصله‌ای معین از آن قرار گیرد. ریشه این عبارات بنیامین را می‌توان در بخشی از «چنین گفت زرتشت» نیچه با عنوان «پیشگو» ردیابی کرد. آنجا که زرتشت رؤیایی را برای یارانش نقل می‌کند و سپس روی بدان‌ها کرده و می‌گوید: «اما شاگردان من برخیزید و خوراکی خوب فراهم کنید و هرچه زود‌تر، زیرا من برآنم که خواب‌های بد را این‌گونه جبران باید کرد…» با توجه به این منظر نیچه‌ای/ بنیامینی – که البته تأثیری ژرف بر کنش خواب‌نویسی آدورنو داشته – درباره خواب‌ها از سه نوع روایت می‌شود سخن گفت. نخست روایتی که در متن خودِ رؤیا ظاهر می‌شود و چنان‌که گفتیم در چنین روایتی نه زبان و نه فرد رؤیابین نمی‌توانند راوی تمام‌عیاری باشند. رؤیا از نقطه‌ای که نمی‌توان پیگیری‌اش کرد آغاز و روایت می‌شود. دوم: روایتی که فرد پس از ارتباط با جهان مادی از طریق رابطه با غذا، از خواب خود به دوستان یا خانواده ارائه می‌کند و معمولا با عباراتی همچون «خواب دیدم که…»، «به خوابم آمد…» یا «در عالَم خواب…» شروع می‌شود. اما روایت سومی هم وجود دارد. مورد سوم، روایتی را در بر می‌گیرد که فرد رؤیابین همان‌گونه که بنیامین در موردش هشدار می‌دهد خواب خود را ناشتا و پیش از خوردن صبحانه تعریف می‌کند یا می‌نویسد. فاصله‌ای که در روایت دوم با جملاتی نظیر آنچه فی‌المثل ذکر شد ایجاد می‌شود، در این روایت به چشم نمی‌خورد. آدورنو در یادداشت کوتاهی که بر بخشی از خواب‌نوشته‌هایش- منتشر‌شده توسط رودولف تیدمان – نوشته بود، مصرا بر اینکه رؤیا‌ها را قبل از خوردن صبحانه نوشته تأکید داشت. ازاین‌روست که جمله‌های نوعی فوق که مربوط به روایت دوم و ایجاد فاصله‌ای پذیرفتنی با همان رؤیا هستند، در بیشتر قطعات این کتاب غايب‌اند. این مسأله به‌هیچ‌وجه پیش پاافتاده نیست. خاصه آنجا که گاه زنگ بیدارباش ساعت یا صدایی که ما را به بیداری از خواب دعوت می‌کند بدل به جزئی از‌‌ همان رؤیایی می‌شود که در خواب درحال روی‌دادن است.
روایت سوم مطلقا روایتی سرحدی است؛ به عبارت دیگر، در نقش واسطه‌ای میان دو روایت اول و دوم قرار گرفته که نسبت به اولی بیرونی می‌شود و نسبت به دومی درونی. این را شاید بتوان‌‌ همان نقطه حساس پیونددهنده رؤیانویسی به پروژه فکری آدورنو قلمداد کرد. اصل این پروژه چنان‌که در «دیالکتیک روشنگری» می‌بینیم سلطه فزاینده‌ای است که در جهان مدرن از سوی مفاهیم و مقولات بر اشیاء و موجودات اِعمال می‌شود. این مسأله به ما یادآوری می‌کند که برخلاف‌نظر ریمتسما صرفا نظرداشتن به «جنبه جالب‌بودن رؤیا‌ها» چندان نمی‌تواند مفید فایده باشد. همین‌طور منش استعاری‌ای که او برای خواب‌ها ذکر می‌کند، در نظر آدورنو شاید درست‌ترین مدخل ورود به تحلیل آنها نباشد؛ چراکه تنها از پسِ پشت اصراری برای گنجاندن خود در نحو منطق رویدادهاست که یک رؤیا می‌تواند به معنای واقعی عجیب باشد و تنها در دخالت نحو و تلاش برای سامان‌بخشی به حجمی که یک رؤیا اشغال می‌کند می‌تواند حاضر شود. ازاین‌رو کار یک رؤیا در مقام سوبژکتیویته‌ای ظاهرا بی‌هدف، نه کسر‌کردن از دامنه یک رویدادِ هرچند ناحقیقی و نه جایگزین‌کردن اجزای مختلف و بیگانه و از نو پیکربندی‌کردن آن، بلکه می‌تواند صرفا نوعی افزودن باشد. چنین افزایشی است که شکل بخششی به خود می‌گیرد که رؤیا به جهان بیداری روا می‌دارد و به قول والتر بنیامین «رؤیا می‌تواند در بخشایشی تام و تمام به یاد آورده شود».
در سنت عرفانی (یهودی و اسلامی) تعبیر خواب بیش از آنکه به محتوای خواب مربوط باشد به قدرت معنوی معبّر وابسته است. به همین دلیل کسی که در زندان خواب دوستش را به جای خواب خود برای یوسف نبی تعریف می‌کند سر به دار می‌دهد، درحالی‌که خواب حقیقی او می‌بایست او را به جایگاهی رفیع‌تر از گذشته بازمی‌گرداند. اما در سنت روانکاوی که ریمتسما تحلیل خود را در دل آن مستقر کرد، قدرت معنوی درونِ معبّر به ناخودآگاه رؤیابین افاضه می‌شود. بااین‌حال در هر سه روایت، رؤیا‌ها دارای این خصلت فزایندگی هستند. تفاوت میان این رؤیا‌ها با اتفاقات جهان واقعی صرفا در خارق‌العاده‌‌بودن آنها نیست. «رقصیدن آدورنو با یک سگ در جشن انتسابش به ریاست آکادمی موسیقی» و «افزایش قوای جسمانی در مقابله با دزدان دریایی» و چیزهایی از این دست صرفا اموری نیستند که در گستره مبهم یک رؤیا منتظرشان باشیم، بلکه نوعی بارشدن اضافی یعنی دقیقا وجه مجازی رؤیا‌ها (اگر آن را در مقابل وجه استعاری قرار دهیم، یعنی نقطه‌ای که سوسور و فروید را به هم نزدیک می‌کند) است که برای نحو منطقی روایت عنصری نامطلوب به نظر می‌رسند. یک تکینه، یک امر منفرد یا چیزی عجیب‌و‌غریب ناگهان در جایی آشکار می‌شود که ظاهرا هیچ تعلقی بدان ندارد و اگر آن را به شکل ذهنی از روایت حذف کنیم، چیزی شبیه اتفاقات عادی در جهان روزمره است. بنابراین این ظهور، در خواب‌ها بیشتر از مکانیسم نوعی اضافه‌شدن یا فزایندگی تبعیت می‌کند و از این‌رو با ساز‌و‌کار سمبولیستی‌ای که فروید در ششمین کنفرانس کتاب رؤیا‌ها از آن سخن می‌گوید و همچنین سنت چنین تأویلی در متون یهود از جمله کتاب «تلمود» چندان قرابتی ندارد. روایت سوم به‌واسطه پیوندی که هنوز به تمامی از عالَم رؤیا نگسسته، امکان اختلال در منطق نحوی روایت را فراهم می‌کند.
این رؤیا‌ها که به‌طرز فزاینده‌ای «اجتماعی» شده‌اند، با چرخشی ناگزیر اولا همچنان نیاز خود را به معبّر آشکار می‌کنند و ثانیا جایگاه خود را از بستر یک تحلیل علمی یا روانشناختیِ صرف، به سمت میدانی آکنده از فوران یأس و امید سوق می‌دهند. توصیف لحظه بیداری بر‌ترین دلیل برای این نکته است. بسیاری از رؤیا‌ها صرف‌نظر از محتوایشان دارای یک لحظه بیداری خاص‌اند: ترسیدن، خندیدن، به‌هم‌خوردن حال یا یک تغییر اساسی در احساس. این نقطه صفر میان بیداری و خواب دقیقا منطبق بر‌‌ همان روایت سوم است. به عبارت دیگر، روایتی که فرد رؤیایش را قبل از خوردن صبحانه یا‌‌ همان به تعبیر بنیامین قبل از بیداری کامل می‌نویسد، یعنی‌‌ همان واسطه دو روایت نخست، خود محتویات رؤیا را در بطن و زمینه نوعی احساس منتقل می‌کند که زاییده عمل رؤیاست. این رؤیا‌ها صرفا عتیقه‌هایی مستعد کشف یا لمحه‌هایی از آشکارگیِ گذشته نیستند، بلکه عملا به اعتبار روایت‌شدن‌شان، در مقام شاهدانی آگاه اعلام حضوری برای ساختن آینده می‌کنند. «سورئالیسم آدورنویی» – اگر مجاز به کاربرد چنین اصطلاحی باشیم – این‌بار دغدغه معنا را نه در به چالش‌گرفتن آن، بلکه در پیش‌کشیدن ضرورت‌هایی می‌بیند که بدون حضور آشکار در ساختار آگاهی، وجه تعیین‌کنندگی معنا‌ها را در زندگی مدرن دچار اختلال می‌کنند. رؤیاهای یک فیلسوف شاید جنسی مجزا از رؤیاهای یک فرد عادی نداشته باشند، اما تداعی‌کننده رسوبِ محتوای تفکر در هستی اویند. اینکه بگوییم آشوویتس و فاشیسم حتی در خواب نیز او را‌‌ رها نمی‌کنند، نمی‌تواند به اندازه این گزاره درست و اصیل باشد که او آنها را همچنان در خواب نیز‌‌ رها نمی‌کند. لطیفه‌ای قدیمی از شخصی روایت می‌کند که خاطره‌ای دروغین از خود برای دوستانش تعریف می‌کرد. او که در کشتی در حال غرق‌شدن به درون اقیانوس پرت می‌شود، درگیر تعقیب‌وگریز کوسه‌های دریا می‌شود و سرانجام در لحظه آخر درختی پیدا می‌کند و با بالارفتن از آن جانش را نجات می‌دهد. در پاسخ به اعتراض شنوندگان که می‌پرسند چطور ممکن است در وسط اقیانوس درخت پیدا کنی؟ او می‌گوید: «مجبور بودم، مجبور. می‌فهمید؟!»
شاید در کابوس‌هایی همچون «صدور مجوز اعدام به وسیله کلنگی که جمجمه را متلاشی می‌کند» لحظه پریدن از خواب یعنی درست قبل از اینکه حکم به اجرا درآید، چیزی همچون پریدن روی درخت وسط یک اقیانوس باشد. احتمالا آن کرختی، سردرد و به‌هم‌ریختگیِ ناشی از چنین کابوسی‌‌ همان لحظه استقرار روی درخت است که می‌تواند پایان داستان یا پایان خواب را اعلام کند. اما چنین رؤیایی چیزی مرموز را با خود نگاه می‌دارد و به ساحت بیداری تحویل نمی‌دهد. زمانی که از رؤیاهای جمعی‌شده سخن گفته می‌شود چیزی نظیر تلاش به‌منظور بازیابی تام‌وتمام آن مدنظر خواهد بود. بااین‌حال، کثرت اتفاقات عجیب در دوران ما، شاید توقع ما را نسبت به برانگیزاننده‌بودن و مرموزی رؤیا‌ها افزایش داده است. پس از رسانه‌ای‌شدن فیلم‌های مربوط به اعدام، آتش‌سوزی و خورده‌شدن توسط حیوانات که به لطف بلوتوث یا یوتیوب فراگیر شده‌اند، دیگر حتی با پریدن روی درخت یا حتی محقق‌شدن اعدام، تو گویی چنین کابوس‌هایی همچنان چیزی از خشونت کم دارند.
از همین‌رو ارتباط‌دادن محتوای رؤیا‌ها یا نگارش آنها به ادبیات – برخلاف آنچه رمیتسما معتقد است – چندان ضرورت پیدا نمی‌کند، مگر آنکه بخواهیم به واسطه نفس روایت از چیزی که ظاهرا روی نداده، آن را وارد حوزه نثر ادبی کنیم. به همین صورت کاوش در سنت‌های خواب‌نگاری – چنان که مقدمه‌نویس فارسی شیفته آن شده است و البته باید خاستگاه این مسأله را نیز در امتداد شیفتگی بعضا ناضروری او نسبت به نوشتن مقدمه‌های طولانی و‌گاه بلند‌تر از متن اصلی قلمداد کرد – چندان راهگشا نیست. به طور خلاصه آنچه از سورئالیسم آدورنویی مراد کرده‌ایم تلفیقی از حجم‌دادنِ مادی به امر فراواقعی و مادی‌سازی دقیق اموری است که تحت سلطه مفاهیم کلان‌تر از حیث اعتبار دور افتاده‌اند. از این‌روست که روایت‌شناسی این اثر که بدون نوشتن توضیحی جامع از خود آدورنو یا حتی نزدیک‌ترین شاگردش رودولف تیدمان‌‌ رها شده است، این نکته را معتبر‌تر می‌کند که اساسا روایت سرحدی رؤیا‌ها، یعنی‌‌ همان روایت سوم و پیش از بیداری کامل، فارغ از مضمون و محتوای آنها بیش از هرچیز منظور نظر او بوده است. این نوع از روایت با توصیفی که بنیامین در مقاله قصه‌گو از «ماهیت قصه» پیش می‌کشد به گونه‌ای عجیب سازگار است. در نظر بنیامین قصه‌ها عاری از تفسیر و پردازش فنی هستند. آنچه در نظر فرمالیست‌های روسی «نقش‌مایه‌های آزاد» نامیده می‌شود و اساس ادبیت متن را غنی‌تر می‌کنند، در قصه‌‌ همان قدر غايب است که در رؤیا‌ها. تنها نوعی روایت سرحدی است که ماهیت آنها را تعیین می‌کند. سرحدی‌بودن نوع روایت در قصه، به شکل‌گیری ساختار تجربه در خود شخص قصه‌گو بازمی‌گردد. به عبارت دیگر، روایت قصه‌‌ همان‌قدر که توسط ساختار درونی یا‌‌ فرم آن شکل می‌گیرد، به‌‌ همان نسبت قائم به خود قصه‌گوست: کسی که قصه را همچون تجربه‌ای انتقال‌پذیر به وسیله صدا منتقل می‌کند. جادوی رهایی‌بخشِ  (liberating magic) قصه در همین نکته نهفته است. هرچند مخالفی سرسخت همچون فروید وجود داشته باشد اما می‌توان این گزینه را نیز ممکن دانست که بنا بر چنین قرائتی رؤیا‌ها روایت قصه‌واری از تجربه‌ای مبهم‌اند، آن‌هم تجربه‌ای که اساسا ابهام خود را از فراموش‌کردن زبانی بازمی‌یابد که تنها در خدمت هم‌رسانیِ معناست. لطیفه فوق از یک نظر نیز می‌تواند فرویدی باشد. نظر به‌‌ همان عبارت مشهور که خودآگاهی را جزیره‌ای بسیار خرد و کوچک در دریای پهناور ناخودآگاه می‌داند، پریدن روی درخت در وسط اقیانوس، در مقام نوشتن پیش از خوردن صبحانه می‌تواند آویخته‌شدن به‌‌ همان خودآگاهی باشد که می‌داند با برآمدن ماه زیر آب‌ها مدفون خواهد شد.

*نقل از روزنامه شرق – 94/2/6

کلیه حقوق متعلق به وب سایت"کتاب پارسه" می باشد.