تفاهم زندگي و مرگ؛ درباره کریستین بوبن/

«رامبراند، ونگوگ را خورد. قفس ونگوگ روي لبه پنجره آشپزخانه رو به خورشيد در حال طلوع قرار داشت. ون‌گوگ در برابر خورشيد ضعف داشت. بالاآمدن خورشيد در آسمان باعث مي‌شد آواز بخواند. دو سه ضربه پنجه و بعد قفس روي زمين افتاد و درش باز شد. ون‌گوگ جيغ و داد كرد. كسي نبود صدايش را بشنود. به‌‌چنگ‌آوردن پرنده كار ساده‌اي بود. گربه‌ها عاشق كارهاي ساده‌ هستند. رامبراند همان‌موقع كارش را تمام نكرد.»

داستان بلندِ «همه گرفتارند» پُر است از نام‌ هنرمندان بزرگ، بدون آن‌كه هيچ ارجاع و نشانه مشخصي در كار باشد. رامبراند، ون‌گوگ، لئوپولد و ديگران. داستان با مراسم ازدواج آريان آغاز مي‌شود. «آريان براي كسالت ساخته نشده بود… افسون آريان چنين بود: حضور در لحظه‌اي ناب و بي‌نقص…» آن روز هم به نظر مي‌رسيد همه‌‌چيز كامل است. «مراسم ازدواج معمول. اول شهرداري، سپس كليسا. شهرداري، سپس كليسا. شهرداري بي‌عيب، همه‌چيز كامل است. آرام،‌ سرد و جمهوري‌مدارانه. شهردار در تعطيلات است. معاون فرهنگي جانشين شده است… معاون فرهنگي اعتقادي به فضيلت ازدواج ندارد. ايرادي هم ندارد، كسي هم از او نخواسته است كه اعتقاد داشته باشد، فقط از او خواسته شده است كه چند بند از قانون را، بدون هيچ آهنگ خاصي در صدا، مخصوصا بدون هيچ آهنگ خاصي در صدا تكرار كند. خيلي خوب از پس اين كار برآمد. يك ساعت بعد، كليسا است…»

آريان در يك لحظه آينده خود با همسرش را تصور مي‌كند. از قراين و ذهنيات او اين‌طور برمي‌آيد كه سه فرزند خواهند داشت. بعد بدون اين‌كه نگاهي به كسي بياندازد، آن‌جا را ترك مي‌كند.» و «همسرش، براي هميشه، آن‌جا خواهد ماند، مردي ميخكوب، ايستاده در تالار مملو از خواب‌زدگان.» بيرون سپيده سر مي‌زند. آريان با گام‌هاي سبك پيش مي‌رود. در راه تمشك مي‌چيند. تا اينجاي كار مخاطب هيچ نمي‌فهميد چرا آريان به‌رغم آن‌كه همه‌چيز خوب و بر وفق مراد بود، مراسم ازدواجش را ترك كرد.

در بخش بعد به‌كلي داستان از فضاي قبل جدا مي‌شود. آريان روي كاناپه در خانه آقاي گومز خوابيده و خُروپف مي‌كند. نويسنده در تك‌جملات سرد و كوتاه، به مخاطب اطلاعات مي‌دهد. براي مثال نيازي به شرح دلايل و چندوچونِ اين تغيير نمي‌بيند و فقط در يك جمله از تغيير زندگي آريان خبر مي‌دهد: «كارش تميز‌كردن خانه است.» بعد بوبن شرحي از شخصيت و زندگي آقاي گومز مي‌آورد. اينكه آقاي گومز در بخش مالي بزرگ‌ترين بانك شهر كار مي‌كند. هميشه ناراحت است. انگار ناراحت به دنيا آمده بود. اما آقاي گومز از خدمتكارش راضي است. داستان با اتفاقات ساده روزمره آغاز مي‌شود اما خيلي زود از دل همين روزمرگي‌ها به فضايي جادويي مي‌رسد. در رمان سروكله چند شخصيت ديگر هم پيدا مي‌شود: رامبراند و ون‌گوگ كه در خانه با آريان دمخورند، و به‌قول آريان «دو تا كوچولوي ابدي، يكي از پشم، يكي ديگر از پر.» در ادامه معلوم مي‌شود كه آريان توانِ پيشگويي آينده را دارد و معتقد است «زندگي و مرگ با هم به تفاهم رسيده‌اند، دست‌ها بالا،‌ دست‌ها پايين. قرمز با سايه، سبز با خاكستري.» فرزند او، مانژ هم چنين است و به‌تعبير مادرش، آريان «موهبتي دارد كه با آن مي‌تواند زواياي تاريك ديگران را نيز ببينند.»

نقل از روزنامه شرق – 95/9/17

کلیه حقوق متعلق به وب سایت"کتاب پارسه" می باشد.