ترجمه‌هایی دیگر از چخوف /

چخوف از محبوب‌ترین نویسندگان خارجی در ایران است و ترجمه‌های مكرر و بازچاپ‌های متعدد از آثار او در چند دهه اخیر نشان‌دهنده میزان محبوبیت او در ایران است. صادق هدایت از اولین كسانی بود كه به سراغ ترجمه چخوف رفت و داستانی از او را به فارسی برگرداند. بعد از آن، مترجمان متعددی به سراغ ترجمه چخوف رفتند و برخی از آثار او تاكنون با چند ترجمه مختلف در ایران منتشر شده است.

داستان‌ها و نمایشنامه‌های چخوف از زبان‌های مختلف به فارسی ترجمه شده‌اند و البته سروژ استپانیان مجموعه آثار چخوف را از زبان اصلی بازگردانده است. چخوف نویسنده‌ای جهانی است و آثار او نه‌فقط در ایران بلكه در تمام جهان چاپ می‌شود اما تعداد ترجمه‌هایی كه از آثار او به فارسی درآمده‌اند نشان می‌دهد كه چخوف در ایران با اقبالی بیشتر از دیگر نویسندگان روبه‌رو بوده و داستان‌ها و نمایشنامه‌های او همچنان جذابیت خود را برای مترجمان و ناشران و خوانندگان حفظ كرده‌اند. به‌تازگی نیز چهار نمایشنامه چخوف با ترجمه پرویز شهدی در انتشارات كتاب‌پارسه منتشر شده است. شهدی كه پیش از این هم آثار دیگری از ادبیات روسیه به فارسی ترجمه كرده بود، این‌بار به سراغ نمایشنامه‌های چخوف رفته و تاكنون چهار نمایشنامه بلند این نویسنده با ترجمه او منتشر شده‌اند. «مرغ دریایی»، «باغ آلبالو»، «دایی‌ وانیا» و «وحشی» عنوان این چهار نمایشنامه است.

چخوف روایت‌گر دوره‌ای حساس از تاریخ روسیه است كه در آن نظم سابق رو به زوال است و او را از اولین كسانی می‌دانند كه نشانه‌های این فروپاشی را در آثارش بازتاب داد. هرچند كه در همان زمان عده‌ای چخوف را محافظه‌كار و فاقد موضوع می‌دانستند، اما او با نگاهی تیزبین و حساس تصویری از زمانه‌اش را در داستان‌ها و نمایشنامه‌هایش نشان می‌داد. چخوف معمولا در آثارش به روایت زندگی مردمان عادی جامعه می‌پردازد و ازقضا همین موضوع یكی از دلایل مخالفت برخی منتقدان با آثار او بود. چخوف در آخرین نمایشنامه‌اش، «باغ آلبالو»، به‌نوعی تصویری از آینده روسیه به دست داده و خطی بر دوران قدیم كشیده است. در پایان «باغ آلبالو»، آنیا می‌گوید «خداحافظ، خانه عزیز! خداحافظ زندگی گذشته»؛ و تروفیموف می‌گوید «سلام به زندگی جدید!». آن‌ها خانه و زندگی قدیمی را ترك می‌كنند و فیرس در دیالوگ پایانی نمایشنامه می‌گوید: «در قفل است، همه رفته‌اند… عیبی ندارد… همین‌جا استراحت می‌كنم… مطمئنم لئونید آندری‌یویچ پوستینش را نبرده است… با بارانی از این‌جا رفت… مرا بگو كه از او غفلت كردم… هنوز خیلی جوان است. این هم از زندگی‌ام كه گذشت، انگار هرگز زندگی نكرده‌ام. كمی می‌خوابم… دیگر بنیه‌ای برایت نمانده، هیچ‌چیز، هیچ‌چیز برایت نمانده… برو پی كارت، دست‌وپاچلفتی…». توضیح آخر نمایشنامه نیز چنین است: «دراز كشیده بی‌حركت می‌ماند. از دور، صدایی، انگار از آسمان بیاید، صدای طنابی كه پاره شود، صدایی غم‌انگیز كه رفته‌رفته خاموش می‌شود، به گوش می‌رسد. بعد سكوت كامل؛ فقط صدای تبر كه در آن دورها در باغ به تنه درخت‌ها می‌خورد شنیده می‌شود.»

چخوف در غالب نمایشنامه‌ها و داستان‌هایش صدای مردم عادی را بازتاب می‌دهد و به طبقات فرودست توجه دارد. نوعی سادگی عامدانه در آثار چخوف وجود دارد و البته در پشت سادگی لایه‌هایی دیگر نهفته‌اند و تاكنون درباره این ‌هزارتوی نهفته در آثار او تفسیرها و نقدهای زیادی نوشته شده است. «مرغ دریایی» نیز در میان آثار چخوف جایگاهی مهم دارد. «مرغ دریایی» نیز پیش‌تر و از جمله توسط كامران فانی به فارسی ترجمه شده بود. این نمایشنامه اولین یا دست‌كم از اولین ترجمه‌های فانی است.

«مرغ دریایی» اثری است كه بخشی از شهرت چخوف به‌واسطه انتشار آن به دست آمد و همچنین اثری است كه می‌توان ایده‌های چخوف درباره ادبیات و هنر را در آن جست. ترپلفِ این نمایشنامه، مردی جوان است كه عاشق دختری جوان به نام نینا شده كه فرزند ملاكی بازنشسته است. ترپلف نمایشنامه‌ای عجیب نوشته و می‌خواهد آن را اجرا كند اما با شماتت مادرش، كه هنرپیشه است، مواجه می‌شود و شكست می‌خورد. نینا نیز به تئاتر و بازیگری علاقه دارد. رابطه ترپلف و نینا به شكست می‌انجامد و در آخر ترپلف خودكشی می‌كند. در یكی از دیالوگ‌های نینا می‌خوانیم: «چیزی نیست، آرامم می‌كند… دو سال است كه گریه نكرده‌ام. دیشب دیروقت رفتم توی باغ ببینم صحنه تئاترمان هنوز سرجایش هست یا نه. هنوز پابرجاست. چشمم كه به آن افتاد پس از دو سال گریه‌ام گرفت، گریه تسلایم داد، قلبم آرام شد. می‌بینی، دیگر گریه نمی‌كنم… پس تو یك‌پا نویسنده شده‌ای… تو نویسنده و من بازیگر… هردو گرفتار گرداب… در گذشته مثل بچه‌ها شاد و بانشاط بودم، صبح كه بیدار می‌شدم، می‌زدم زیر آواز، دوستت داشتم و در رویای شهرت و افتخار بودم و حالا؟ فردا، صبح زود با قطار درجه سه می‌روم به یلتس، هم‌كوپه با روستایی‌ها؛ در یلتس، بازرگان‌های پولدار با تمجیدها و اظهار محبت‌شان به ستوهم می‌آورند. زندگی بی‌رحم و خشن است!».

چخوف در نمایشنامه «دایی وانیا»، مثل برخی دیگر از آثارش، به روایت ملال و ابتذال نهفته در زندگی پرداخته است و زوال زمانه خودش را به تصویر كشیده است. در دیالوگ پایانی نمایشنامه از قول سونیا می‌خوانیم: «چه می‌شود كرد، باید به زندگی ادامه دهیم. زندگی خواهیم كرد، دایی وانیا. روزهای بی‌شماری را باید پشت‌سر بگذاریم و شب‌هایی تمام‌نشدنی. و با صبر و شكیبایی آن‌چه را سرنوشت برای‌مان رقم زده تحمل می‌كنیم. از حالا تا موقعی كه بمیریم برای دیگران كار می‌كنیم، بدون استراحت، وقتی هم كه عمرمان به‌سر آمد، بدون هیچ شكوه و شكایتی می‌رویم. در دنیای دیگر خواهیم گفت: در آن دنیا خیلی رنج برده‌ایم، با تیره‌روزی زندگی كرده‌ایم و خداوند به ما رحم خواهد كرد. آن‌وقت دایی جان، دایی عزیزم، زندگی زیبا، شاد و كاملی برای‌مان آغاز خواهد شد، از آن لذت می‌بریم، به رنج‌های كنونی‌مان لبخندی ترحم‌آمیز می‌زنیم و تا ابد استراحت می‌كنیم…».

نقل از روزنامه شرق 95/11/20

کلیه حقوق متعلق به وب سایت"کتاب پارسه" می باشد.