انقراض کتاب‌خوان‌ها...!/

این روزها مد شده است که قشر هنرمند ایران، هر جا که دست شان برسد یادداشت می نویسند یا اینکه گفت وگو می کنند که «آهای مردم چرا کتاب نمی‌خوانید؟ کی می‌خواهید از حد خواب و فست فود و فوتبال و سریال های آبکی جلوتر بروید؟!» و سوالی که باید در مقابل از هنرمندان پرسید این است که کدام کتاب؟ کجا؟ کی؟ و اصلا برای چه؟ یعنی با گذشت این همه زمان و با وجود این حجم از جار زدن ارباب رسانه و اصحاب قلم و بزرگان، چرا آب از آب هم تکان نمی خورد…اصلا بگذارید به شکل دیگری این بحث را مطرح کنیم که به کسی هم برنخورد و این بار بیاییم از کتاب نخوان ها بنویسیم…

دسته‌ اول کتاب نخوان ها، کلکسیونرهای کتاب هستند؛ تا حالا شده کتابی را فقط برای آرشیو کردن بخرید و هرگز لایش را هم باز نکنید؟ البته آرشیو جمع کردن لزوما کار بدی نیست…خیلی وقت‌ها آرشیوها برای مطالعات موضوعی و درست کردن کاتالوگ به درد می‌خورند. ولی بعضی آدم‌ها کتاب را فقط برای قشنگی طرح جلدش یا اسمش می‌خرند تا کتابخانه شان زیبا باشد یا راهروهایی با قفسه‌های کتاب چشم‌نواز داشته باشند. برای بعضی آدم‌ها جمع آوری کتاب درست مثل جمع آوری سنگ یا صدف یا حشرات خشک شده و حیوانات تاکسی‎درمی شده است…این روزها هم که با دسته «با کتاب عکس بگیرها» روبرو هستیم و بعضی آدم‌ها تا یک نفری یک ذره معروف می‌شود شروع می‌کنند با او عکس یادگاری گرفتن و به اشتراک گذاشتنش در اینستاگرام و فیس‌بوک. همین اتفاق برای کتاب‌های معروف هم می‌افتد. کتاب‌هایی که متاسفانه در بیشتر مواقع جز افزودن به پرستیژ عکاس شان به کار دیگری نمی‌آیند. این طوری می‌شود که یکی از دوستان جان در صفحه شخصی اش می نویسد «من و آونگ فوکو… پارک زعفرانیه…همینطوری یهویی!»…جالب اینکه، این عده نه تنها آدم را دچار حالت دلزدگی از کتاب می‌کنند بلکه به یاد ما می‌اندازند که بشریت محکوم به فناست…

و اما دسته «کتاب باید به علم آدم بیفزاید!»ها؛ این دسته را باید کمی با دقت بیشتری مطالعه کنیم. دسته‌ ای از آدم‌ها هستند که تصور می‌کنند اگر کتابی را مطالعه می‌کنند کتاب باید لزوما چیزی به معلومات آن‌ها بیفزاید. یعنی دوره می‌افتند و سوالات بنیادین و اسرار و مکنونات جهان را از هر کتاب زبان‌بسته ای که به دست می‌گیرند انتظار دارند. آن‌ها حتی انتظار دارند هر کتاب داستانی که می‌خوانند در انتها نتیجه‌گیری اخلاقی خاصی داشته باشد…غافل از این که کارکرد ادبیات چیز دیگری است؛ ادبیات خیلی وقت‌ها تنها داستان‌سرایی با هدف داستان‌سرایی است. از این رو این دسته هرگز ادبیات داستانی را به آن صورت که باید درک نکرده و از آن لذت نمی‌برند.

از نظر این عده یک کتاب درباره‌ «قدرت ذهن» یا «قانون جاذبه» بارها مفیدتر از «هری پاتر» و «چهره‌‌ی مرد هنرمند در جوانی» است…در این میان به دسته «ما حلقه‌ی ادبی بروها» می رسیم؛ این دسته مجسمه‌ی پارادوکس اند. از طرفی به نظر می‌رسد این‌ها خریداران اصلی بازار کتابند. ولی اگر لایه‌های کبره بسته‌ این نمایش فضل در جریان را کنار بزنیم می‌بینیم حتی این دسته از آدم‌ها هم دیگر کتاب نمی‌خوانند. یعنی شاید یک زمانی کتابی هم می‌خوانند اما آن سبو بشکست و آن کتاب‌ها به باد فراموشی سپرده شد…این عده خود دو دسته اند. یا در جمعی مرادند و مریدانی دارند و چون ایدئولوژی خاصی را دنبال می‌کنند کتاب خواندن شان مختص آن مدل کتاب‌هایی است که در ستایش آن ایدئولوژی است. اما همین عده هم معمولا در دوره‌ خاصی از زمان درجا می‌زنند و حتی به خودشان زحمت نمی‌دهند آراء جدیدتر همان ایدئولوژی را دنبال کنند…و یا دسته‌ دومند که مریدند و صرفا درباره‌ فضل کتاب های مورد توجه مرادشان از زبان او می‌شوند…و حالا دسته‌ «ما در کافه با سیگار کتاب ‌به دست‌» ها؛ کتاب جزو تیپ و fashion بعضی آدم‌ها شده. دسته ای از آدم‌ها با موهای فر و عینک کائوچویی که بیشتر هم در محدوده‌ انقلاب تا ولی‌عصر سیر می‌کنند. این عده معمولا با کتاب‌های کامو و سارتر دیده می‌شوند. تحقیقات میدانی نشان می دهد که این عده جز تعداد کمی، کتاب شان را نخوانده اند و صرفا آن را جوری در بغل می‌گیرند که عنوانش به چشم بیاید…البته این عده با مطالعه ضمنی کتاب در کافه‌ها پیش از رسیدن دیگر هم‌مسلکان شان، سرانه‌ کتابخوانی در ایران را افزایش می‌دهند…

و اینک دسته «بچه بشین درست رو بخون کتاب برات نون و آب نمی‌شه» ها؛ متاسفانه خیلی از ما وقتی سن مان کمتر بود این را آن قدر از زبان پدر و مادر بزرگوارمان شنیدیم که عطای کتاب را به لقایش بخشیدیم و خیر را در این دیدیم که مهندس و دکتر و کارمند اداره بشویم.

البته بدی هم ندارد. به هر حال این هم نوعی از زندگی است. به قول وودی آلن ما همه وقت می‌گذرانیم؛ حالا یک عده بیسبال بازی می‌کنند و یک عده هم کتاب می‌خوانند. خلاصه پدر و مادرها از ترس این که بچه شان یک موقع با خواندن کتاب بیش از حد افسرده شود یا جایگاه اجتماعی اش در آینده پایین باشد توی سرشان زدند که یک موقع کتاب نخوانند. این طوری شد که کم کم نسل کتابخوان‌ها ورچیده شد…و حالا دسته آخر و «ما تکنوکرات‌ها»؛ اما ما تکنوکرات‌ها که به تمامی وسایل ارتباط جمعی هم وصل هستیم و نه لزوما طرفدار ایدئولوژی سیاسی و اقتصادی خاصی هستیم چرا کتاب نمی‌خوانیم؟ یعنی ته ته قضیه مشکل از کجاست که حتی ما که بدون قر و فر اضافه فقط کتاب را می‌خوانیم و لزوما هم دنبال نقد و بررسی و تحلیلش نیستیم و با آن عکس و ژست هم نمی‌گیریم چرا کتاب خواندن مان کم شده؟ شاید گناهش را باید انداخت به گردن سرعت گرفتن زندگی‌های مان. اگر درست بخواهیم به ماجرا نگاه کنیم باید اعتراف کنیم کتاب در کنار تمامی وسایل ارتباطات جمعی و رسانه‌های دیگر، رسانه ای بسیار بسیار کند است و زندگی افسارگسیخته‌ ما که هر ثانیه اش آماج رگباری از جلوه های صوتی و تصویری است، دیگر جایی برای یک ساعت یک گوشه نشستن و ورق زدن کتاب و قطار بی‌پایان کلمات را خواندن ندارد.

وقتی هر یک از ما در طی ده دقیقه که در برابر تلویزیون هستیم با عوض کردن ۲۵ کانال آن بیش از هزاران تصویر را دیده و درک می‌کنیم، بعید به نظر می‌رسد بتوانیم با گونه‌ رسانه ای کتاب ارتباط برقرار کنیم. شاید هم تقصیر را باید به گردن ارباب رسانه‌های چاپی انداخت. بازار کتاب کوهی است پریشان از بی شمار کتاب که بی‌برنامه بی‌تبلیغ بی‌ آنکه کارشناسی شده باشند، بی آنکه بازار و مخاطب شان مشخص باشد، بی آنکه درست پخش بشوند، تنها ارتفاعش هر روز افزایش می‌یابد.

در این سردرگمی به نظر می‌رسد انتشاراتی‌ها، خودشان را با مدل‌های جدید بازاریابی و پخش کتاب هماهنگ نکرده اند و کتاب در ایران همچنان با مدل‌های باستانی اوایل قرن بیستم چاپ و پخش می‌شود و به بسیاری از نقاط ایران هم نمی‌رسد. حالا این را بگذارید کنار لجاجت سرسختانه‌ اصحاب انتشارات در برابر انواع امروزی کتابخوانی مثل پی دی اف و کتاب صوتی…اصلا شاید واقعا کتاب متعلق به قرن گذشته است و کتابخوان‌ها گونه ای در حال انقراض اند؟ شاید دیگر نباید از کسی که هرگز در عمرش یک جلد کتاب هم نخوانده است ترسید. به نظر می‌رسد هر قدر می‌گذرد به ایرانی بی کتاب نزدیک و نزدیک‌تر می‌شویم.

*نقل از روزنامه بهار – 94/7/6

کلیه حقوق متعلق به وب سایت"کتاب پارسه" می باشد.