گفت‌وگوی کلیسا و دانشگاه

ژانویه ٢٠٠٤ به دعوت فرهنگستان کاتولیک باواریا گفت‌وگویی بین یوزف راتزینگر و یورگن هابرماس برگزار شد. مواجهه بین یکی از فیلسوفان معاصر و رئیس وقت کنگره آموزه ایمان؛ تقریبا یک‌سال قبل از اینکه راتزینگر به‌عنوان پاپ برگزیده شود. هابرماس تقریبا فیلسوف شناخته‌شده‌ای نزد ایرانیان است اما درباره یوزف راتزینگر، پاپ بندیکت شانزدهم، باید گفت او بیش از بیست‌و‌پنج سال تحت‌نظر پاپ پل دوم، سراسقف مونیخ بود. راتزینگر متألهی شناخته‌شده و استاد الهیات جزمی و بنیادی در دانشگاه‌های بن، مونستر و توبینگن بوده است. از آثار او می‌توان به «مقدمه‌ای بر مسیحیت»، «حقیقت و تسامح»، «مسیحیت و بحران کلیساها»، «اصول الهیات کاتولیک» و «خدا و جهان» اشاره کرد. اخیرا گفت‌وگوی میان آنها باعنوان «دیالکتیک سکولارسازی درباره عقل و دین» از سوی نشر پارسه به فارسی منتشر شده است.
راتزینگر و هابرماس در این‌ گفت‌وگو دورنمایی را از مسائل اصلی جوامع انسانی ارائه می‌کنند. هر دو طرف متعلق به نسل واحدی هستند که در اواخر دهه ١٩٢٠ به دنیا آمدند. هر دو تقریبا در یک زمان تحصیلات دانشگاهی را تمام‌کرده و به‌طور مستقیم درگیر رویدادهایی بودند که به دگرگونی‌های سیاسی- اجتماعی انجامید: راتزینگر در توبینگن از سال ١٩٦٦ و هابرماس در فرانکفورت از سال ١٩٦٤. پس از چند رویداد راتزینگر از سال ١٩٧٧ تا ١٩٨١ سراسقف مونیخ و فریزینگ و رئیس کنگره مقدس آموزه ایمان در رم بود. هابرماس نیز در سال ١٩٨٣ برای آخرین کرسی حرفه‌ای‌اش و این‌بار برای کرسی فلسفه با تأکید بر فلسفه جامعه و فلسفه تاریخ به فرانکفورت بازگشت. هر دو در این دوران توجه‌شان معطوف به مجادلات رایج در جامعه آلمان بود و صدای خود را با تحدی بلند کردند. در عرصه عمومی، یکی از آنها به‌واسطه فهمش از خدا، انسان و جهان، تشخص ایمان کاتولیک شناخته می‌شد و دیگری به میانجی تفکر لیبرال، شخصی و سکولار.
موضوع کلی بحث آنها «شالوده‌های اخلاقی پیشاسیاسی یک دولت آزاد» بود. آنها قرار بود ذیل چنین بحثی درباره مبانی یک جامعه شایسته برای انسان، سخن بگویند. عنوان سخنرانی هابرماس «شالوده‌های پیشاسیاسی دولت قانونی مردم‌سالار» و عنوان سخنرانی کاردینال راتزینگر «آنچه جهان را گردهم نگه می‌دارد» بود. این عناوین باعث شده بود فرضیه‌های اصلی، قواعد کلی و استدلال‌های غایی دینی یا سکولار در دیدگاه هریک از طرف‌های گفت‌وگو روشن شود؛ چون یکی از آنها دیگری را به بررسی انتقادی عقیده و موضعش فرا می‌خواند. عامل وحدت‌بخش از نظر هابرماس عقل عملی پسامتافیزیکی یعنی تفکر سکولار بود اما راتزینگر پیش از هر عقیده اجتماعی عقلانی، واقعیت انسان را به‌عنوان مخلوقی در نظر می‌گیرد که حیاتش را از خالق می‌گیرد.
یورگن هابرماس با طرح این موضوع که «جامعه سکولار باید فهم جدیدی از اعتقادهای دینی به دست آورد» می‌پرسد آیا عقل عرفی می‌تواند شالوده‌هایی کارآمد را برای دولت قانونی مردم‌سالار تأمین کند؟ آیا دولت قانونی مردم‌‌سالار می‌تواند پیش‌فرض‌های هنجاری خود را از مأخذش تجدید و تعویض کند؟ او می‌کوشد برای طرح بحث خود از لیبرالیسم سیاسی استفاده کند که آن را شکل خاصی از جمهوری‌خواهی کانتی می‌داند. مقوله‌ای که در نظرش توجیهی غیردینی و پسامتافیزیک درباره شالوده‌های هنجاری و اصولی دولت قانونی مردم‌سالار است. در نظر او «در قرن بیستم توجیه مابعدکانتی اصول قانونی لیبرال، با باقی‌مانده قانون طبیعی عینی و بیش از آن با اشکال تاریخی‌گرا و تجربی‌گرای نقد مواجه شد. فرضیه‌های ضعیف درباره مفاد اصولی نظام ارتباطی صور اجتماعی- فرهنگی حیات، برای دفاع غیرجزمی از اعتبار قانون هم در برابر بسترگرایی تصور شکست‌ناپذیر عقل و هم در مقابل اثبات‌گرایی قانون کفایت می‌کند». از این‌رو، هابرماس کار اصلی خود را در این بحث، تبیین این دو مورد می‌داند: «چرا هر جریان مردم‌سالارانه یک جریان قانونی مشروع تلقی می‌شود؟ چرا در فرایند ترسیم و تدوین قانون‌نامه‌ها از همان ابتدا مردم‌سالاری و حقوق‌بشر ارتباطی درونی با هم دارند؟» تببین هابرماس مشتمل بر اثبات این موارد است: «١) آن جریان مردم‌سالارانه به میزانی که شرایط را برای صورت‌بندی مستدل و شمول‌گرایی عقیده و اراده فراهم می‌کند، این فرض را القا می‌کند که نتایج عقلا پذیرفتنی خواهند بود؟ ٢) مشروعیت‌بخشی قانونی به این نوع جریان قانون‌گذاری مردم‌سالارانه مستلزم آن است که حقوق اساسی آزادی و سیاسی به‌طور هم‌زمان مورد توجه قرار گیرند. مرجع این شیوه توجیه قانونی است که شهروندان همبسته اذعان می‌کنند». اگرچه در نظر او قدرت سیاسی تماما در سیطره قانون است، تأکید دارد: «قانون یک دولت لیبرال می‌تواند نیاز خود را به مشروعیت به صورت خودکفا، یعنی بر مبنای عناصر شناختی مجموعه پیش‌فرض‌هایی مستقل از سنت دینی و مابعدالطبیعی برآورده کند».

اما در مقابل راتزینگر‌، به منظور استقرار و تقویت شالوده‌های اخلاقی دولت‌ و نیز آنچه «آسیب‌شناسی‌های عقل و دین» می‌نامد، درباره اهمیت عقل ناب و دین مشروع بحث می‌کند. او معتقد است تحولات تاریخی در جهان امروزی سریع‌تر از گذشته رخ می‌دهند و دلیلش را شکل‌گیری جامعه جهانی و پیشرفت امکانات بشری می‌داند. موضوعاتی که از یک‌سو نیروهای فردی سیاسی، اقتصادی و فرهنگی را به هم وابسته می‌کند و از سوی دیگر مسئله کنترل‌های قانونی و اخلاقی قدرت را پیش می‌کشد. از این‌رو، برایش مهم است که بفهمد چگونه فرهنگ‌هایی که با هم مواجه می‌شوند، می‌توانند مبناهای اخلاقی بیابند و ساختار مشترکی تعریف کنند که در آن قدرت را کنترل و یک نظم معتبر قانونی بر اعمال قدرت تحمیل کنند. او در چنین بافتاری تأکید دارد: «عقلانیت سکولار ممکن است برای عقل ما که در غرب شکل گرفته بسیار روشن به نظر برسد؛ اما عقلانیت فی‌نفسه وقتی تلاش می‌کند خود را اثبات کند، با محدودیت‌های خود مواجه می‌شود. عقلانیت فی‌نفسه نمی‌تواند در کل بشریت مطلقا نافذ باشد. به تعبیر دیگر، یک قاعده عقلانی با اخلاقی یا دینی که تمام جهان را فراگیرد و همه اشخاص را متحد سازد، وجود ندارد یا حداقل درحال‌حاضر دست‌یافتنی نیست. به همین دلیل است که به اصطلاح خلقیات جهانی به‌عنوان یک امر انتزاعی باقی می‌ماند». راتزینگر می‌کوشد فرایندی را تعریف ‌کند که در آن بتوان هنجارها و ارزش‌های اساسی مشترک را شناخت. در مجموع، برخلاف تصور عمومی هر دوی آنها تأکید دارند بحث‌هایشان در حوزه عملی به نتایج بسیار مشابهی می‌رسد، اگرچه درباره توجیهی که برای رفتار اخلاقی مطرح می‌کنند، اختلاف‌های آشکاری دارند.

نقل از روزنامه شرق – 95/4/27

کلیه حقوق متعلق به وب سایت"کتاب پارسه" می باشد.